حس قشنگ 12 سالگي...

باورت ميشه؟ 12 ساله شديم.

12 سال پيش اولين بار و آخرين باري بود كه از كنار هم رد شديم بدون اينكه هم رو ببينيم. اون شب تو پياده روي اين طرف خيابون بودي و من طرف مقابل.نيم ساعت بعد تو سوپر محل هر دومون فهميديم كه تا آخر عمر هر دو تامون بايد از يه پياده رو استفاده كنيم. 

12 سال گذشته از اون شب و من راضيم از اونچه كه اون شب شروع شد.

12 سال و خرده‌اي مي‌گذره از عاقلانه ترين سوال زندگي من. يادت مياد اولين صحبت تلفني رو؟ شايد اگر من جاي پرسيدن "نمي‌خواي حرف بزني يا نمي‌توني؟" هر چيز ديگه‌اي پرسيده بودم و تو هم به جاي گفتن "دومي" چيز ديگه اي گفته بودي، من هيچ وقت ديگه دوباره تلفن نمي‌زدم و نداشتمت تو اين روزا .

به همين سادگي ممكن بود سر بخوريم از كنار هم و مطمئنم اگر اينطور شده بود نه من و نه تو هيچ كدوم حس الان رو نداشتيم. خوشحالم كه همه چي اون روزا با هم جور بود تا من و تو الان اينجا باشيم. همين چند تا شانس كوچولو تونسته بهترين سالهاي عمرمو بسازه و من هنوز معتقدم كه خوش شانس بودم. شانس بودن با كسي كه باهاش 12 ساله بشي و مشتاق باشي براي تجربه 50 سالگي....

12 سالگيمون مبارك

تحليلي عميق كه از دم كشيدگي و ماركوپلو بودنمان ناشي مي‌شود

خيلي پيش اومده كه تو اين چند ماه اخير ديالوگاي كوتاه و يا مفصلي داشتم با برخي از آشناها و دوستان درباره طرح هدفمند كردن يارانه‌ها. اكثر قريب به اتفاق كسايي كه من باهاشون حرف زدم ته حرفشون اين بوده كه طراحان مردم رو خر فرض كردن و مگه ميشه با اين كار و تورم ناشي از اون وضع مردم بهتر بشه كه اينا دارن جار مي‌زنن قرار اين طور بشه و عدالت برقرار بشه؟

من هميشه تزم اين بوده كه از يه زاويه‌‌هايي اين كار خوبه. من به جد اعتقاد دارم اين كار يكي از مهم‌ترين تحولات 30 سال اخير ميشه اگر اجرا بشه. صرفنظر از دلايلم براي موافق بودنم با اجراي اين طرح، نظرم اينه كه  ادعاي برقراري عدالت از طرف حضرات مثل بقيه حرفاشون تو هوا نبوده و نشستن فكراشونو كردن كه دارن اينو ميگن. چرا اينو ميگم؟

اين طرح بيش از حد كشوري و كلانه. تهرون و 4-5 تا شهر بزرگ ديگه رو كه فاكتور بگيريم ميشه گفت حدود 50 درصد از جمعيت باقيمونده تو روستاها زندگي مي‌كنن. عدم اعلام خط فقر تو سالهاي گذشته دليلي نداره جز اينكه تو ايران گروه زيادي از جامعه با فقر خو گرفتن. تصور زندگي يه خانواده چند نفره با ماهي 100 هزار تومن براي خيلي از خواننده‌هاي اينجا شايد دور از ذهن باشه ولي هزاران خانوار ايراني (يا ميليونها نفر) دارن با همين عدد رقمها زندگي مي‌كنن. پولي كه دست اين آدما مياد شايد كمتر از اينم باشه و زندگي خيلي ها بخور نميره. طراحان شعار مزبور هم دقيقا رو همين آدما حساب كردن. آدمايي كه حتي اگر دولت به هر نفر ماهي 25 هزار تومن هم بده درآمدشون 100 يا 200 درصد رشد مي‌كنه! واسه اينجور آدما اين پول خيليه و اينجاست كه ميشه گفت وضعشون بهتر ميشه.

ممكنه كسي بياد و بگه كه دلت خوشه ها. چند برابر پولي كه ميگيرن رو بايد هزينه كنن. اشتباه كسي كه اين حرفو ميزنه اينه كه با نگاه به زندگي خودش اينو ميگه. آدمايي كه تو شهراي كوچيك يا روستاها زندگي مي‌كنن خيلي از هزينه هاي من و شما رو ندارن كه نگران گرون شدنش باشن. اينجور آدما نه پول بالاي لباس ميدن نه بابت حمل و نقل و سفر و مسافرت و لوزام منزل و ..... استاندارد زندگي تو روستاها و شهرهاي خيلي كوچيك با جاهاي ديگه فرق داره. اينجور هزينه ها و گرون شدنشون پدر باباي بچه رو در مياره ولي براي قشر متوسط.

خلاصش كه كنم بايد گفت طرح هدفمند كردن يارانه ها و تورم ناشي از اون دودش بيش از هر چيز ميره تو چشم قشر متوسط جامعه. اونا هستن كه درامد ثابتي دارن و نميتونن از هزينه‌هاشونم خيلي كم كنن و در نتيجه له ميشن. قشر مرفه كه وضعشون در اثر اين تحولات بهترم ميشه. قشر ضعيفم كه شرحش رفت و خوش خوشانشون ميشه. مي‌مونه قشر متوسط لاي منگنه.

خوشبختانه يا بدبختانه (خوشبختانه از نظر حضرات دولتي و بدبختانه از نظر معيارهاي رفاه و پيشرفت) تو ايران گروه زيادي از افراد جامعه قشر ضعيف و خيلي بيچاره هستن. و دولت رو ساپورت اونا حساب باز كرده. تنها مشكل ممكن شهر تهرانه كه با توجه به هزينه ها اون قشر بدبخت هم له ميشن و ممكنه صداشون در بياد. دولت در طول يك و نيم سال گذشته تجربه برخورد با اعتراضات و شورشها رو داره و از هر نظر آمادست. اينه كه اعتماد به نفس دوستان رو موقع سخنراني توجيه مي‌كنه.

فعلاً كه همه چي نا معلومه. بايد صبر كرد و ديد.

همون وقت نوشت: آرشيو وبلاگو نگاه كردم ديدم كفه زيادي به نفع آيتم طناز شده‌ايم رفته پايين. اين شد كه اين مطلب رو كه مدتها مي‌خواستم بنويسم نوشتمش. حالا شماييد كه ميتونيد بگيد ترجيح مي‌ديد اينجا بحثاي تحليلي هم باشه يا فقط تم طنز باشه. گزينه روزمره نويسي فعلا تو منو نيستش!

البت گفته باشم كه به دليل دموكراسي فرهيخته و پروانه‌اي حاكم بر اين وبلاگ، اين من هستم كه تهش تصميم مي‌گيرم چه مدلي بنويسم. ولي خيلي دوست دارم بدونم شماها چي دوست دارين. پس دست بجنبونين و بنويسيد.



استمداد يك ماركوپلوي دم كشيده از ساير دم نكشيده‌هاي مقيم مركز!

سر شبي داشتم به خودم مي گفتم از بين اين چار نفر و نصفي كه ميان اينجا رو مي‌خونن دو سه نفرشون دخترن و بقيه پسر. ظاهراً البته. من فقط مي تونم از رو كامنتا بگم. اينكه دخترا بيشترن شايد علتش اين باشه كه اونا اصلاً بيشتر نيستن و بلكم اونا بيشتر كامنت ميذارن.  راهي نيست واسه فهميدن اين قضيه مگه اينكه بريد زير زمين خونتون و دستگاهي اختراع كنين تا از رو IP بشه فهميد خواننده دختر بوده يا پسر! (اينم يه ايده توپ واسه علاقمندان اختراع و جشنواره خوارزمي!)

حالا اينكه دخترا بيشتر هستن يا نيستن زياد مهم نيست. هدفم از گفتنش اين بود كه به هر حال، هرداقل (همون حداقل سابق!) يكي دو تا پسر اينجا رو مي‌خونن. كار خدا رو چه ديدي شايد از بين اون يكي دو نفر، يكيشون سرباز باشه، عضو پليس باشه، عصرا بره كلانتري تي بكشه، چه ميدونم تخصصي داشته باشه كه بتونه يكي از سوالاي لاينحل اين روزاي منو جواب بده. و اما سوال:

ديديد اين روزا پليس موتور سوار زياد شده؟ خوب تا اينجا كه سوالي نيست مسئولين محترم اعلام كردن براي كاهش زمان رسيدن پليس به صحنه پليس موتور سوار تقويت و فعال شده. معمولاً تيمهاي پليس موتور سوار دو نفرست. يعني معمولاً يه سرباز با يه درجه دار با هم حركت مي‌كنن. منطقاً بايد سرباز راننده باشه و درجه دار همچين سنگين رنگين عقب بشينه. ولي 70-80 درصد موردهايي كه من ديدم برعكس بوده و درجه دار محترم سرباز گرامي رو اين ور اون ور مي‌بردن! بعضي وقتا كه اون سربازه مسلحه و درجه داره قاق! هم دستش نيست!

خداييش اين شده مساله اي واسه من. از اون تك خواننده گرامي خواهش ميشه دليل موضوع رو بگن و خانواده‌اي رو از نگراني در بيارن.

همون وقت نوشت 1: چون ممكن بود بعضيا مطلب رو نگيرن گفتم اينجا شفاف توضيح بدم. مسلمه كه سطر اول وقتي گفتم چار نفر و نصفي اينجا رو مي‌خونن منظورم تواضع و فروتني بوده و لاغير! خوانندگان خردمند، روشن ضمير و با بصيرت اين سطور مي‌دونن كه اينجا بسي طرفدار پر و پا قرص دارد.

هر كي مخالفه تكثر! خواننده‌هاي اينجاست لطفاً به يه فوق تخصص بصيرت مراجعه كنه. ما كه دكتر نيستيم بتونيم ملتو خوب كنيم بابام جان!

جواب بده جايزه ببر، آي خونه دار و بچه دار ....

با توجه به علاقه وافر ايراني ها به چيستان تو اين پست تصميم گرفتم يه چيستان تصويري بذارم و براي حلش از برو بچز! كمك بخوام. لطفاً قيافه نيايد كه ما كي به چيستان علاقه داشتيم و اين حرفا كه خودم آمار همتون رو دارم كه بچگيتون يكي از تفريحات لوستون پرسيدن چيستان از بقيه بوده. يادتون نرفته كه روزگار "عجايب خلقتي ديدم در اين دشت، كه بيجان بود و در پي جاندار مي‌گشت"؟

چيستان شماره 1: تصوير زير توسط نگارنده! گرفته شده و نزديك بودن برا گرفتنش برم كه.ريزك! كسي نظري داره كه فلسفه اين چيدمان چيه؟

http://a9173.persiangig.com/Photo0076.jpg

چيستان شماره 2: اين يكي عكس رو هم خودم تو پارك هشت بهشت معروف تو اصفهان گرفتم. به نظر شما هدف شهرداري از اين كار دقيقاً چي بوده؟

http://a9173.persiangig.com/Photo0053.jpg


با وجود اينكه من هنوز جايزه ايده طلايي رو براي اون پست ميله! اعلام نكردم ولي باز هم قول ميدم كه واسه اين سوال ها هم به بهترين و با نمك ترين جوابا جايزه بدم. اينكه جايزه چيه و چجوري داده ميشه بماند واسه بعد كه حرفي داشته باشيم دور هم بزنيم!

آقا اجازه ميشه يه راهنمايي بكنيد شماره 1: برخي دوستان در جواب چيستان شماره يك گفتن كه اون براي رد شدن ويلچره. درسته كه اين رو به احتمال 90 درصد به همين منظور طراحي كردن ولي از اونجايي كه تو اين مملكت هيچ چي با توجه به نيازهاي معلولين طراحي نميشه من تو كتم نميره كه اين قدر به فكر باشيم كه ميله زديم قدشو ببريم بالا. از طرفي ديگه وقتي مي‌خواستم عكس بگيرم با توجه به خندق هايي كه دسترسي به اون پياده روي مورد نظر رو ممكن مي‌كرد ميشد مطمئن بود هيچ ويلچري پاش به اون پياده رو نمي رسه كه نياز به راه عبور داشته باشه. پس مطمئن شدم كه ميشه دليل ديگه‌اي واسش پيدا كرد و عكس گرفتم. شمام ذهنتون رو باز كنيد و حدس بزنيد. جايزه رو مفتي كه به كسي نميدن كه. يه كم عميق بشين رو موضوع!

انتخاب آخرين گزينه

كيوان تو وبلاگش پستي گذاشته بود درباره سالگرد فوت پدرش. يكي از خواننده‌ها كامنتي گذاشته بود كه با خوندنش دردم گرفت. اون خواننده از باجناقش نوشته بود. از يه مهندس جوون با زن و يه پسر 4 ساله. به قول كيوان از مردی نوشته بود که "با 32 سال سن از زندگی خسته شد و یکی دو متر طناب خرج خودش کرد و مرد!"

دردناكتر از تصور حس زني كه به خونه مياد و مردش رو تو اون وضعيت مي‌بينه اين بود كه غسالها گفته بودن تو اون روز خاص قبل از اون آدم، هفت نفر رو كه خودشون رو حلق آويز كرده بودن شستن.

چند دقيقه‌اي گيج بودم. برام سخت بود پذيرش اينكه زير گوش ما تو اين شهر لجن يه سري آدما به همين راحتي، راحت مي‌كنن خودشون رو. برام سخت بود باورش. اينكه آدم به جايي برسه كه حاضر بشه اين جوري بره.

از وقتي عقلم رسيده غريبه نبودم با مردن. هيچ وقت تصورم از مردن يه چيز وحشتناك نبوده. خيلي وقتا بوده كه به اين باور رسيدم كه مرگ هم چيز خوبيه. با تمام اين حرفا هنوز گيجم. نمي‌تونم تصور كنم كه تصوير آخر ديگران از من اين باشه. تصوير مردي با گردن شكسته و طناب!

مي‌تونم درك كنم كه هر كسي ممكنه كم بياره و دلش بخواد خودشو خلاص كنه. اما به هزار دليل منطقي و غير منطقي باور دارم اين كار گزينه آخر هر آدميه.

نمي‌دونم اون مرحوم چرا اين كارو كرده و تمايلي به دونستنش هم ندارم. ولي كاش ميشد يقه كسي رو گرفت براي اين همه انتخاب گزينه آخر. كاش مي‌شد....

 

صبح صداش در مياد!

محمود براي چند صدمين بار در طي يكي از سخنراني‌هاي خويش كه اصلاً مكان و زمان آن مهم نيست فرمودند:

"تحريم ها هيچ تاثيري بر پيشرفت ملت ايران ندارد"

در ادامه چند برداشت ممكن از اين جمله و در انتها نيز برداشت خود را ارائه نموده‌ايم. قضاوت با شما:

1- تحريمهاي اخير مانند باز كردن قفل توسط اون دزد هست كه به همسايه مي‌گفت صبح صداش در مياد!*

2- يابوي پيشرفت ايران آن چنان چهار نعل مي‌تازد كه تحريمها به گرد پاي آن نيز نمي‌رسند.

3- يابو سوار ما كه وظيفه راندن يابوي فوق الذكر! رو به عهده دارد مهارت فوق العاده‌اي در دور زدن تحريمها دارد.

4- يابو و يابو سوار فوق قبلاً با يكديگر در مسابقات پرش يابو شركت مي‌كرده‌اند و پس از بازنشستگي هم‌چنان مهارت پرش از موانع را در خود حفظ نموده‌اند.

5- پيشرفتهاي ملت ايران به حد اعلاي خود رسيده است و اصولاً وقتي چيزي به حد اعلا مي‌رسد ديگر نيازي به پيشرفت ندارد كه چيزي بخواهد جلوي آن را بگيرد!

6- تحريمها بيشتر از اونچه كه بر ايران تاثير مي‌ذاره باعث بدبختي خود دولتهاي تحريم كننده ميشه. اين يعني اينكه چون اونا بيشتر از ما ضرر مي‌كنن پس ما جلوتريم!

7- تحريمها رو مردم ايران و كشورشون تاثيرات مخربي داره ولي نمي‌تونه رو پيشرفت ملت ايران اثر بذاره. نبايد اين دو تا رو با هم قاطي كرد!

8- و اما نظر من: حرف محمود كاملاً منطقي و درسته. تحريمها هيچ تاثيري رو پيشرفت ايران نداره چون ما پيشرفتي نداريم كه روش تاثير بذاره. هر چي كه هست پسرفته كه خدا رو شكر تحريمها تاثير بسزايي روش داره.

* اين ستاره هه! بر ميگرده به اون حكايتي كه يه نفر داشت قفل در خونه‌اي رو باز مي‌كرد. عابري ازش پرسيد چيكار مي‌كني؟ گفت ساز مي‌زنم. گفت چرا صدا نداره گفت صبح صداش در مياد!

پستي براي يك مخاطب خاص كه براي شناختنش تلاش زيادي لازم نيست!

ديشب بين كيلومتر 7 و 8 اتوبان تهران قم از خودم مي‌پرسيدم اولين باري كه رفتم فرودگاه امام كي بود؟ خوب كه فكر كردم يادم اومد اولين بارش همون اولين بار رفتن تو بود! بعد كه با هم شمرديم، ديدم ديشب ششمين بار بود تو اين يه سال اخير كه من مي رفتم فرودگاه امام. سومين بار رفتن تو. اين اومدن و رفتن ها، صرف‌نظر از حس مزخرف تنها پريدن كسي كه اومدي بدرقش و حس قشنگ ديدنش وقتي اومدي استقبال، بعد از يه مدتي باعث ميشه به اون فضاي گل و گشاد بي روح عادت كني. اين عادت كردن باعث ميشه موقع دادن هزينه پاركينگ موقع برگشتن به خونه حسي داشته باشي كه به شدت برات آشناست. حتي وقتي آسانسورها طبق معمول ميرن تو بازي يه جورايي مثل اثاث خونه باهاشون رفتار مي‌كني و بدون جوش آوردن از پله استفاده مي‌كني. شايد اين مدل عادت كردن واسه كسايي كه تو سالن پروازهاي ورودي گل به دست چرت مي‌زنن سخت باشه ولي عادت كردن براي كسايي كه تا لحظه آخر دم گيت پروازهاي خروجي هستن مسلماً راحت تره.

ديشب بعد از دادن چمدونات يه سره داشتيم حرص مي‌خورديم واسه تاخير پرواز شركت KLM و اينكه همه برنامه هامون بهم ريخته. اما همه اون حرص و جوشها، به ديدنت وقتي كف نمازخونه دراز كشيده بودي و خوابت برده بود مي‌ارزيد. 

يادته رفتن بار اولت رو؟ وقتي كه دم گيت بازرسي ازت خداحافظي كردم همه چي سريع اتفاق افتاد. حس خوبي نبود. حسي كه انگار هنوز نرفتي ولي نميشه ديگه ديدت. بي تجربگي باعث شد نتونم تصويري رو فيكس كنم ازت تو ذهنم. اما ديشب همه چي فرق مي‌كرد. شايد فقط چند ثانيه پليس كنترل گيت سرش رو برگردوند اما همون كافي بود براي سر خوردن از بغل دستش. درسته كه با اين كار فقط تونستيم دو سه دقيقه بيشتر با هم باشيم ولي تصويرت موقع خداحافظي تو اون لحظه همون چيزي بود كه من مي‌خواستم. باور كن كه گيت بازرسي جايي نست كه بشه اون تصوير رو ساخت.

به بركت گيجي پليس گيت حالا من تصويرم رو دارم. يه تصوير موندگار براي نگاه كردن بهش تو تموم اين روزا كه نيستي. دوست دارم بدوني اين چقدر خوشحالم مي‌كنه.

نظر سنجي عمومي براي پي بردن به فلسفه يك ميله در اتاق خواب !

خودتون رو تو موقعيت زير تصور كنيد و بعد به سوالات انتهاي متن پاسخ بديد.

فرض كنيد با يكي از دوستانتان براي يه مهموني شب رفتين خونه يكي از دوستاي اون دوستتون! براي تعويض لباس هدايت ميشيد به اتاق خواب منزل ميزبان و اونجا يه استوانه فلزي صيقلي به قطر 6 سانتي متر مي‌بينيد كه از سقف شروع شده و تو كف زمين ثابت شده. به نظرتون اين ميله استيل چيه و اونجا چيكار مي‌كنه؟


1- خونه مورد نظر قبلاً ايستگاه آتش نشاني بوده و سعي كردن با كمترين تخريب اون رو تغيير كاربري بدن. واسه همين اين ميله الان تو كل 4 طبقه هست.

2- منزل! يا همسرشون جزء كادر آتش نشاني هستن و براي حفظ آمادگي جسماني ميله را تعبيه كردن!

3- ميله فوق الذكر جزء آخرين تكنولوژي‌هاي تناسب اندامه كه الان تو كشورهاي پيشرفته ازش استفاه ميشه.

4- ميله مورد اشاره دزدگير! هستن. افرادي كه تو تاريكي شب قصد سوء دارن، پس از برخود شديد با اين ميله نقش زمين ميشن.

5- زوج ساكن در منزل جزء علاقمندان پر و پا قرص مسابقات تلويزيوني هستن و اين ميله رو براي حفظ آمادگيشون براي شركت در مسابقه بالا رفتن از درخت نارگيل چرب! نصب كردن.

6- اهالي منزل زياد از مترو استفاده مي‌كنن. واسه اينكه موقع سوار شدن كم نيارن و دچار مشكل نشن اين ميله رو گذاشتن تا اوقات فراغتشون تمرين كنن!

7- آرشيتكت خونه مورد نظر جز معماراي قديمي هستن كه قبل از انقلاب جاهاي خاص(!) رو طراحي مي‌كردن. اون ميله هم شناسنامه كار ايشونه و هميشه تو همه طراحياشون هست!

8- گزينه‌ها تموم شد. خدمت اون دسته از آدمايي كه فكر كردن چون دكوراسيون اتاق خواب مشكي قرمز بوده بايد يه گزينه بي ناموسي هم تو گزينه ها باشه عارضم كه اينجا خانواده رد ميشه. براي خوندن مطالب اون مدلي بريد وبلاگاي ديگه رو بخونيد! اي بابا!


لطفاً نظرات خود را درباره فلسفه وجودي ميله فوق در همين مكان به اطلاع خوانندگان برسانيد. شما چنانچه دليل ديگري نيز به ذهنتان مي‌رسد كه در اين گزينه‌ها نيست خوشحال مي‌شويم كه آن را بدانيم!

نوشته اي كه نه خاطره است و نه داستان كوتاه

داخل يكي از هزاران مسافر كش شهر دود زده‌مون نشستم و ذهنم مشغول دو دو تا چهارتاس براي تخمين اينكه با ترافيك اتوبان چقد ديگه تا خونه مونده. راننده كه تنها مسافرش تو غروب شلوغ شهر منم، مثل همه مسافر كشاي اين روزا شروع مي كنه به تلاش براي سر در آوردن از كار و زندگي من. با اوج گرفتن سوالاش تصميم مي‌گيرم يه در ميون جواباي چرت بدم. قرعه اول مي‌افته به محل كارم و منم جايي رو مي‌گم كه نه اونجا بودم و نه مي‌دونم كه اصلاً چنين جايی وجود خارجي داره! راننده كه يه "آهان فهميدم كجاس" پرونده در جواب من، چند ثانيه‌اي ساكت ميشه و من حواسم سر مي‌خوره سمت چشماي سگ كوچولوي بامزه پرادوي بغلي  که مثل ما گیر کرده تو ترافيك و نمي‌دونم چرا باهاش همذات پنداري مي‌كنم. همين جور كه دارم فكر مي‌كنم به اين حس غريب و جالب راننده مي‌پرسه "اينجا كه كار مي‌كني ماهي چقدر بهت ميدن؟" با اين سوالاش ياد نوشته‌هاي يه مورخ-باستان شناس فرانسوي مي‌افتم كه همين اواخر خوندم؛ به اين فكر مي‌كنم چند درصد آدما در جواب اين سوال مثل يكي از شخصيتهاي اون كتاب مي‌گن به خودم مربوطه؟ اگه همه چي مثل اون كتاب بود حكماً بعد از جواب من طرف باید مي‌پرسيد كه مي‌دوني که من ماهی چقدر در ميارم؟ و من هم در جواب مي‌گفتم به خودتون مربوطه! اما نشد و نه من گفتم به خودم مربوطه و نه راننده اون سوال كذايي رو پرسيد. در عوض فرض كرد محل كار خيالي من يه شركت خصوصيه و رقم اعلامي من رو عالي قلمداد كرد و گفت شركتاي دولتي گداخونه هستن و ما بیخود تو یه شرکت دولتی عمرمون رو تلف كردیم. 

ترافيك كمي تكون مي‌خوره و با باز شدنش ديگه پرادو كنارمون نيست و به جاش يه پژو اخمو وايساده كنار ماشين كه فكر نمي‌كنم تا عمر باشه بتونيم با هم همذات پنداري كنيم. واسه عوض كردن فضا كرايه رو حساب مي‌كنم و طبق عادتي قديمي مابقي پول رو ورانداز مي‌كنم. يه اسكناس ۵۰۰ تومني نسبتاً نو با يه نوشته عاشقانه. راننده چند دقيقه‌اي هست از فروش آپارتمانش و اينكه بعد دو سال ۱۰۰ ميليون گرونتر شده حرف مي‌زنه و خدا رو شكر داره مونولوگ ميگه و خبري از سین جیم نيست و منم كه حساب كتاب از دستم در رفته ديگه لازم نيست نگران اين باشم كه الان بايد جواب درست بدم يا چرت. مي‌رسيم به پل عابر پياده نزديك خونه و من پياده مي‌شم. تا برسم به اون طرف اتوبان پيش خودم به اين فكر مي‌كنم آيا حسي مزخرف تر از اين هست كه اسكناسي رو كه با يه نوشته خيلي خاص دادي به يه نفر دوباره از دست يه مسافر كش بگيري و امضات بهت دهن‌كجي كنه؟

پ.ن: اين پست به هيچ عنوان مخاطب خاص ندارد!

تلاش براي تبديل شدن به يك موجود! بسي خوش قول

جاي دوستان خالي، قرار وبلاگي شرح داده شده در پست ما قبل اخير! به ميمنت و مباركي و فرخندگي و خوشمزگي و با مزگي هر چه تمام تر برگزار گرديد و طبق اخبار واصله به جز يكي از دوستان كه بايد از حقاني برن تجريش و دوباره برگردن رسالت! مابقي دوستان در كمال صحت و سلامت به منزل رسيده و در حال حاضر روي مبل لم داده و مشغول تلاش براي درآودن خرده‌هاي شام  از ميان دندان‌هاي خود هستند (البته با كمك زبان و احياناً نخ دندان). اينجانب نيز با توجه به قول داده شده به جاي عمل مقدس فوق الذكر مشغول تايپ اسامي دوستان شركت كننده در قرار هستم.

و اما افراد شركت كننده در قرار وبلاگي. لازم به ذكر است كه طبق معمول سنوات و عرف معمول تمام جلسات ايراني قرار است اين قرارها به "كوه رفتن، تنگه واشي رفتن و تور مسافرتي يك روزه و دو روزه و حتي تور آنتاليا يا آفريقاي جنوبي" ارتقا پيدا كنه! غريبه كه نيستيم همين كه ۳ نفر از اين ۳۱ نفر رو بشه يه روز جمعه كله سحر ساعت ۱۰! جايي مثل دربند ديد خودش به معجزه شبيهه! و اما ليست افراد به ترتيب حروف الفبا:

آرزوي كال، آريشكا، اعترافات شطرنجي، پسري با كفش‌هاي كتاني، تزريقاتي، خودم و علي كوچولو، دختر باروني، دل مشغولي‌هاي آريانا، رود، زمان به عقب باز نمي‌گردد، زيرپوش، سلينا، ص، كاغذ كاهي، ماركوپلو دم كشيده، مردي از مترو، مريم 360، نوشته‌هايي مانند يك كلاغ سپيد، وب گپ، يادداشت‌هاي يك دختر ترشيده، يك نفهم مدعي، S3m

 پ.ن۱: بديهي است اين ليست افرادي است كه در جلسه بوده و وبلاگ داشته‌اند. ليست ساير افراد بي وبلاگ! در اين قسمت درج نگرديده است و تقصير خودشان است كه وبلاگ ندارند و به ما دخلي ندارد و مي‌خواستند وبلاگ داشته باشند و مگر ما مسئول وبلاگ داشتن آنها هستيم و حتماً دليل دارد كه وبلاگ ندارند و اصلاً به ما چه و .....

پ.ن۲: دوستاني كه اسامي آنها در اين ليست آمده خواهشاً در پست اخير خود لينكي در پي نوشت گذاشته و ساير دوستان را از وجود ليست مطلع سازند.


بعدا نوشت: از آنجايي كه مترو من گرام نوشته من رو كمي تنبلانه! (شوخي بود مترو من جان!) به عنوان گزارش قرار به خورد! خوانندگان دادن وظيفه خودم دونستم كه حداقل من اينجا يه شرح ما وقعي بنويسم كه ملت دست خالي بر نگردن!

آنچه در ادامه آمده است نكات قابل توجهي است كه براي اين حقير در جمع شب قبل برجسته بوده‌اند.

۱- يادش به خير (يا شايد به شر) زماني كه دانشجو بوديم در يك اقدام بسي زشت دانشجوهاي ورودي سال ۸۰ را با هدف برجسته كردن سال پاييني بودنشان، هفتاد و دهي صدا مي‌زديم. (آخه خودمون هفتاد و هفتي بوديم). ديشب كه بحث داغ متولدين دهه ۵۰ و ۶۰ در قرار داغ بود چشممان به جمال دو دهه ۷۰ روشن گشت كه كلي سورپريز گشتيم.

۲- در جمع ديشب شخصي مورد شناسايي قرار گرفت كه حتي از من نيز زودتر با همه پسر خاله (بهتر است بگوييم دختر خاله) شد! با توجه به اينكه ايشان هر يك ربع يك بار اعلام مي‌كردند كه اشتباهي اومدن و با جمع حال نمي كنن و حس خاصي ندارن و دوستشون كشون كشون آوردتش اينجا و وبلاگ ندارن و وبلاگ اصلاً چيه و اه اه بو ميده وايناااا، جالب بود كه ايشون فعال تر و رساتر! از همه بودن ماشالله!

۳- براي من جالب بود كه آني دالتون رو بعد از حدود ۱۰ سال مي‌ديدم. ياد جواني و ايام دانشجويي به خير!

۴- ديشب براي چندمين بار ثابت شد كه به دروغ شايع شده است دخترها بيشتر از پسرها شكلات مي‌خورند. آنچه ما ديشب ديدم حمله پسرها و دفاع دخترها از شكلات‌هاي بينوا بود!

۵- محل قرار ديشب و به تبع آن دوستان حاضر در قرار بسي خاكي! بود. اميد است قرار بعدي در محلي باشد كه براي نشستن افراد و ديدن همديگر پس از نشستن! نياز به معادلات پيچيده هندسي نباشد!

۶- در زمان ثبت مشخصات وبلاگِ بلاگرهايِ عزيز وبلاگي كشف شد كه نويسنده آن آدرس وبلاگ را نمي‌دانست! هر چند كه بايد انصاف داشت و گفت كه نويسنده همكار آدرس وبلاگ را نداشت و نويسنده اصلي به سرعت آن را اصلاح نمود.

۷- اگر قرار وبلاگي ديروز را مبنا قرار بدهيم مي‌توان اينگونه ادعا نمود كه تنها بلاگر متاهل دنياي وب من هستم! جاي دوستان مجرد خالي، همه دوستان اعم از دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰ در قرار ديشب مجرد بودند.

۸- در قرار ديشب دوستي آمريكايي كه كمي دو رگه بودند (مادرشان ايراني بود) به نام خانم جانان حضور داشتند. براي من جالب بود كه براي اولين بار در عمرم زبان آموزي را ديدم كه صحبت به زبان خارجي برايش آسان تر از شنيدن به همان زبان بود. معمولاً تمام كساني كه زبان خارجي ياد مي‌گيرند مي‌توانند بفهمند ولي صحبت برايشان سخت است. اگر باور نداريد چند نفر را ديده‌ايد كه تركي مي‌فهمند ولي حرف نمي‌تونن بزنن؟ هنوز شك داريد؟ براتون راحت‌تره كه انگليسي رو بفهمين يا سخته كه حرف بزنين؟ ايشون ماشاللا مثل بلبل و به سرعت فارسي حرف مي‌زدن. خداييش كمي خانم جانان مشكوك مي‌زد (آيكون نيش باز).

۹- خسته شديم. موارد ديگر را بعدا مي‌نويسيم. يه مقداري هم بمونه واسه مترو من. مي‌گويند ثواب دارد.

غر زدني مبسوط! براي قهوه تلخ كار آخر مهران مديري

مدتيه كه مي‌خواستم درباره قهوه تلخ سريال جديد مهران مديري مطلب بنويسم. اين روزا بحث سر دانلود كردن يا دانلود نكردن سريال قهوه تلخ بالا گرفته. ولی كمتر كسي مياد فارغ از حمايت از مهران مديري در برابر رسانه ميلي! كيفيت كار اونو مورد بحث قرار بده. من هميشه كاراي مهران مديري رو يه سر و گردن بالاتر از بقيه كاراي طنز ايراني مي دونم و اكثر كاراش رو هم جسته گريخته ديدم. ولي واسم جالبه كه هميشه تو سريالاش يه چيزي هست كه كفر من رو در مياره. واسه همين از امروز شروع مي كنم به بيان نكات ضعفي كه به نظرم تو اين سريال بوده. قبل از هر چيز بايد بگم كه گفتن اين حرفا دليل نميشه كه بگيد قصد من گير الكي دادنه. ارزش كار مديري سر جاشه.

اولين چيزي كه بايد اعتراف كرد اينه كه تو اين ۶ قسمتي كه من از كار ديدم كار چندان دلچسب نبوده. به خصوص قسمتهاي بعد از سفر زمان شخصيت اول. قسمتهاي تو زمان جهانگير خان به شدت متكي به شوخي هاي كلامي هستن. ممكنه با مرور زمان كار جا بيفته ولي الان كه چندان جالب نيست و فقط برخي از تيكه ها حال آدم رو جا مياره. مشخصه كه توي اين سريال نويسنده‌ها، مثل كارهاي اخير مديري دارن گوشه كنايه ميزنن به همه چي. چيزي كه حرص من رو درآورد و باعث نوشتن اين پست شد نقاش پيري هست به نام جمال الملك. شكي نيست كه ایده اين شخصيت از كمال الملك نقاش گرفته شده.

قطعاً مديري قدرت زيادي تو تيپ سازي داره و به راحتي مي تونه تكيه كلامهايي رو سر زبونا بندازه. در مورد اين شخصيت هم سعي شده با نحوه حرف زدنش اين اتفاق ايجاد بشه. اونچه كه من نمي فهمم اينه كه نويسنده چرا گير داده به كمال الملك؟ مگه تاريخ دويست سال اخير ايران چند تا شخصيت داره كه بشه يه جايي اسمشون رو آورد؟ واسه خندوندن مردم مجازیم كه مفاخر مملكتو به اين راحتي مسخره كنیم؟ حالا ميشه هضم كرد كه شاهاي پخمه قاجار رو مسخره كنن ولي واقعاً شخصيت يا تيپ مزخرف تو تاريخمون كم داريم كه گير داديم به كمال الملك؟ مثلا نمي‌شد ميرزا آقا خان نوري رو مسخره كرد؟ خوب كه به اين قضيه فكر كردم تنها توجيه بدتر از گناهي كه به ذهنم رسيد اين بود كه نويسنده كمال الملك رو انتخاب كرده چون عامه مردم اونو به واسطه فيلم درخشان علي حاتمي ميشناسن.

درسته كه كمال الملك تو دربار ناصر الدين شاه نقاشي مي‌كرده. ولي اينم هست كه واسه مخالفت با  شاه و دربار در نهايت تو غربت مرد. حالا سوال من از نويسندگان با تجربه اين سريال اينه كه واقعاً تو دربار شاه آدم ديگه‌اي نبوده كه بشه سوژه ش كرد و بهش خندید؟ يعني واقعاً همه آدماي دربار قديم هم‌رديف آدمي مثل كمال الملك بودن؟

نويسنده به شدت مانور داده رو حرف زدن ادبي اغراق شده نقاش. گفتن تكيه كلامهايي مثل مي‌كشي‌يَم تنها چيزي رو كه به ياد مياره فيلم كمال الملك حاتميه. ميشه به اين فكر كرد كه كمال الملك واقعي مثل اون شخصيت تو فيلم حرف نمي‌زده. ولي به نظرم مسخره كردن اون مدل حرف زدن مستقيماً مسخره كردن چيزيه كه شناسنامه علي حاتميه. خدا وكيلي از اول تا الان چند نفر تو سينماي ايران  داريم كه كارشون شناسنامه داره؟ تمام شخصيتاي فيلماي مرحوم حاتمي از صادر كننده روده فيلم مادر تا پا انداز فيلم سوته دلان کلام فاخري دارن و اين شناسنامه حاتميه. چند نفر هستن كه متنفرن از ديالوگاي فيلم حاتمي؟ چند نفر پيدا ميشن كه انكار كنن جايگاه اونو تو سينماي در پيت ایران؟ حالا چه الزامي داشته واقعاً كه براي ساختن يه تكيه كلام مثل «خوب بيد؟» بيايم گند بزنيم به لحن فاخر ديالوگ نويسي اون مرحوم؟

اصلا دوست دارم يكي به من بگه اين نقاش اين وسط چه كارس؟ چه سنخيتي داره با اون يكي شخصيت پير كم شنوا و متوهم كه كنارشه هميشه؟ نميشد اينم مثل اون بي بخار بود و اگرم حتي نقاش بود اسمش جمال الملك نبود؟ تو فيلمي كه همه حرف زدنشون عاديه چرا اون بايد فاخر حرف بزنه؟ وقتي كه تو اين سريال لقبي داريم مثل "بيخودي الدوله" و "مخبر الدوله سر سعدي!" به نظر مياد مسخره كردن لقب كمال الملك اونو مياره هم رديف آدماي زپرتي دربار جهانگير شاه دو لو. اينه كه شاكيم اساسي.....

بعدا نوشت: پس از دريافت دو نظر كاملا متضاد و يك نظر بي طرف واسم جالب بود كه بدونم اونايي كه اين پست رو خوندن چه نظري دارن؟ به نظرشون من اشتباه حس كردم يا تند رفتم؟ اونام بعد ديدن همين حسو داشتن؟ لطفا كمي وقت گذاشته و نظر بدهيد.

 دوستان گوگل ريدري يا ساير فيد خوانها لطفا از اون Subscribe in a reader استفاده كنن. اونايي كه مي خوان مطلباي جديد براشون فرستاده بشه ميل خودشونو واسه من به آدرس a.9173@yahoo.com بفرستن يا ميل رو تو نظرات بذارن.

 

خبر رساني درباره يك قرار وبلاگي و سوء استفاده از تلاش ديگران!

طوطيان شكر شكن و راويان اخبار چنين خبر آورده‌اند كه در عصر چهارشنبه پيش رو جمعي از كاتبان عرصه وبلاگ در گوشه خرمي از ديار تهران جمع گشته و ساعتي را با حواريون و ياران غار خويش سپري خواهند نمود. تا آنجا كه اين حقير مطلع است اين گردهمايي مستمع آزاد بوده و حضور هر موجود ذي‌وجود در آن آزاد است. ما نيز جهت آب زدن و تازه نمودن خاطره‌ها و ديدار فعالان اين عرصه در اين محفل حضور خواهيم داشت. از معدود خوانندگان سطور اين حقير خواهشمنديم در صورت تمايل در اين محفل حضور يافته و ما را با ديدن خويش محظوظ نمايند.

دبيرخانه كميته رسيدگي به امور دم كشيدگي ماركوپلوهاي مقيم مركز

دوستان علاقمند به شركت در ماجرا مي‌توانند زمان دقيق و مكان دقيق و هم‌چنين رمز عبور!! را وبلاگ مردي از مترو دريافت كنند.

پ.ن: براي دوستاني كه هنوز مطلبو نگرفتن اگه رو اسم مردي از مترو كليك كنيد لينك ميشين به اون سايت!! به همين سادگي به همين خوشمزگي. باور كنين!

پ.ن۲: ظاهراً قرار وبلاگي شرح داده شده وقت اضافه‌اي است براي تولد آني دالتون (يادداشتهاي يك دختر ترشيده) و مطمئناً ايشان ناراحت نمي‌شوند كه كسي برايشان كادو بگيرند. ما كه ما به نوشتن اين پي نوشت دين خود را ادا كرديم!

راهنماي گام به گام تغافل براي زناني كه شلوار شوهرشان چند تا شده است!

چند شب پيش جاي شما خالي! از فرط بيكاري تلويزيونو روشن كردم. شبكه ۳ يه برنامه داشت مثل باقي برنامه ها با يه كارشناس و يه مجري. كارشناس روحاني بود و ظاهرا به پيامكها و تلفناي بينندگان عزيز پاسخ مي‌داد. اولين نكته‌اي كه براي جالب بود ساعت پخش برنامه بود كه حدود ساعت ۲ نصفه شب پخش مي‌شد! شايدم تكرار بود. به هر حال موضوع بحث درباره روابط زوجها بود. يه بنده خدايي تماس گرفته بود و گفته بود:

" من با شوهرم كه تو ماشين بيرون از خونه بود مكالمه تلفني داشتم. بعد از اتمام مكالمه نمي‌دونم چي شد كه تلفن قطع نشد و من فهميدم كه داره با يه زن ديگه صحبت مي‌كنه و بهش اظهار محبت مي‌كنه. از اون روز به بعد ازش متنفر شدم"

مجري از اون روحاني خواست كه رهنمود! بده. از اينجا قسمت جالب ماجرا شروع ميشه. ايشون ابتدا فرمودن كه طرف نبايد زود قضاوت مي‌كرده. ممكنه كه طرف با مامانش! صحبت مي‌كرده. يا با خواهرش يا با برادر زادش!! بعد جناب شروع كردن به خوندن روايت كه اينجور وقتا وظيفه مومن اينه كه به بهترين شكل ممكن خودشو خر كنه! يعني به قول ايشون بايد آدم مَحمِل بسازه و سعي كنه خودشو قانع كنه كه حتماً اشتباه مي‌كنه و اين شيطونه كه داره اونو گول ميزنه كه فكراي بد بد بكنه. توصيه ايشون به اين خواهر اين بود كه فكراي بد نكنن و انشاللا كه اشتباهه. مجري كه ديد هوا پسه يه ميان برنامه داد و احتمالاً تو فاصله ميان برنامه گوشي رو داد دست آقا كه بابام جان طرف ميگه قربون صدقه يارو مي‌رفت. مگه آدم با ادبيات ... قربون صدقه خواهر مادرش ميره؟ بعد ميان برنامه مجري رو فرمودن به آقا كه اگر اين خواهر ما كلماتي شنيده باشن كه مطمئن شده باشن آقا به راه خطا رفتن قضيه چيه؟  جناب كارشناس فرمودن كه اينجور وقتا وظيفه مومن تغافله و اينجوري تغافل رو معنا كردن كه نبايد تا شوهره اومد خونه خشتكشو سرش بكشين بلكه بايد با حفظ ظاهر يه اشاره‌هايي بكنين كه اون بفهمه شما بو بردين ولي مطمئنم نباشه و بيفته تو خوف و رجا! اينجوري از ترس اينكه لو نره طرفو ول مي‌كنه! البت جناب ايشون نفرمودن كه اين تغافل دقيقاً بايد چه شكلي باشه و آدم يايد به چي اشاره كنه. واسه اينكه يادگيري ملت عقيم نمونه من چند تا از راه‌هاي تغافل رو براتون مي‌نويسم تا بهش عمل كنيد و رستگار بشين.

شب شده و طرفتون اومده خونه. شما قبلاً تبادل دل و قلوه ايشون با طرف رو از تلفن شنيديد و قصد داريد تغافل كنين. يكي از گزينه هاي زير بسته به حال و مكان پيشنهاد ميشه:

۱- موقع ورود: سلام عزيزم. خسته نباشي. شيطون تو از كي تا حالا بلد شدي با يه دست رانندگي كني؟

۲- شب موقع خواب: ديشب خواب ديدم يه دختر داشتيم اسمشو گذاشته بوديم ... (بديهيه كه بايد اسم اون زنه! رو اينجا بذاريد جاي ...)

۳- سر ميز شام: من واست كم مي‌كشم. اونقد تو ماشين چيزي خوردي كه خودتو سير كردي. (منحرف نشيد لطفاً. اين يعني طرف مي‌گفته جگرتو بخورم!)

۴- ميخوام برم دماغمو عمل كنم. حس مي كنم دماغم مثه خرطومه فيله! (گفتن نداره كه طرف تو اون مكالمه گفته مگه من زنتم با اون خرطومش؟)

۵- هفته ديگه كه ميري ماموريتِ شهرستان، سر راهت! تو خيابون جردن يه لوازم خونگي فروشي هست واسم يه رنده بخر. (همش كه من نبايد بگم چي شنيده اينو خودتون حدس بزنين)

پ.ن۱: خداييش سيستم مذهبيمون از زمان قلقلك ميرزا و شيخ پشم الدين كشكولي تا حالا فرقي نكرده. دوست داشتم مي‌تونستم از روحاني كارشناس برنامه بپرسم اگه يه مردي يا خود ايشون مي‌فهميد زنش با كسي بيرون بوده و بهش اظهار محبت! ميكرده، شب كه زنه مي‌اومد خونه تغافل مي‌كرد؟ يا نكنه تغافل فقط واسه زنهاست؟

پ.ن۲: نكته جالب ديگه اين بود كه روحاني برنامه، اون اول حرفاش اعتقاد داشت طرف بدترين قضاوتو داشته و نبايد فكر مي‌كرده شوهرش رابطه نامشروع داشته. غلط نكنم منظور ايشون اين بود كه شايد طرف زن دوم آقا بوده و ماجرا شرعي بوده! ولي روش نشد بگه. اينم حرفيه واللا. از اين به بعد اگه مچ شوهرتون رو گرفتين نهايت ناراحتيتون بايد اين باشه كه: "پدر سوخته بدون اينكه منو خبر كنه رفته زن گرفته. نامرد!"

پ.ن۳: نا مردين اگه بخونين ولي به توصيه ها عمل نكنين. از قديم گفتن زكات علم نشرشه. مجازيد بريد اين مطلبو تو وبلاگتون بذاريد به شرط اينكه لينك بديد كه از كجا آوردين. اگه كسي راه ديگه‌اي هم واسه تغافل به ذهنش مي رسه بگه. اصلا موافق هستين اينو كنيم يه بازي وبلاگي؟ سعي مي‌كنم اين كارو كنم اگه برسم!


 دوستان گوگل ريدري يا ساير فيد خوانها لطفا از اون Subscribe in a reader استفاده كنن. اونايي كه مي خوان مطلباي جديد براشون فرستاده بشه ميل خودشونو واسه من به آدرس a.9173@yahoo.com بفرستن يا ميل رو تو نظرات بذارن.