بهمن ماه
ازدواج زندگي آدما را به دو بخش تقسيم ميكنه. خيلي چيزا بعد ازدواج معني و مفهومشون ديگه اوني نيست كه قبل ازدواج بوده. بهمن ماه واسه من هميشه از بچگي يه ماه سرد و خشك بوده. تنها اتفاقي كه از اين ماه تو ذهنم مونده اينه كه كل روزاي بهمن مجبور بودم صبحا كرم بمالم به دستام تا خشك نشن و چقدر بدم ميومد و مياد از دستاي چرب. بهمني كه اوج تنوعش تعطيلي 22 بهمن بود و دهه فجر، چند ساليه كه شده يكي از ماههاي خوب خدا تو زندگي دو نفرمون. اول تولدته و بعد ولنتاين. ولنتايني كه براي من تا قبل سال 77 معنايي نداشت در نبودنت. آخرين روز بهمن سالروز تولد نوزاديه كه امسال وارد سال هشتم زندگيش ميشه. 8 ساله كه با هم ديگه قد كشيدنشو نگاه كرديم و قربون صدقه قد و بالاش رفتيم. بچمون ديگه عادت كرده به داشتن دو تا تاريخ تولد. فرقي نمي كنه امروز رو براش جشن بگيريم يا چند ماه جلوترش و روز عقد رو. اونچه مهمه اينه كه خوشحالم از قد كشيدن ميوه زندگيمون. نگاهش كه مي كنم مطمئن ميشم. مطمئن از بودنت. مطمئن از بودنم. مطمئن از اينكه سالهاي سال خواهي بود و تا ابد برام بهمن پر از روزهاي خوبه.
روز آخر بهمن كه ميرسه بيش از هر چيز ياد خونه 35 متريمون ميفتم تو ولنجك. ياد اولين روزي كه رفتيم برا ديدنش، ياد ساختمون خالي و رفت و آمد كارگرا، ياد ديدن طبقههاي مختلف و سوا كردن واحدها، ياد مهمونيهايي كه تو اون خونه داديم، ياد كباباي باغ گيلاس، ياد تلاش خستگي ناپذيرمون براي اينكه باد ريسيورو نبره، ياد كمد فسقلي كه به اندازه يه انباري چيزي توش داشت، ياد كمبود هميشگي كابينت، ياد آشپزخونه كاملن اوپنش...
توضيح نوشت ضروري: لازمه بگم منظورم از نوزاد 8 ساله سالهايي بود كه از ازدواجمون مي گذره. موقع نوشتنش فكر كردم همه ميدونن من بابا نيستم! 30 بهمن سالگرد جشن ازدواج ماست!
دوست داشتم اسم اينجا هم جالب باشه، هم تو ذهن بمونه و هم بي معني نباشه. يادم نيست چه جوري رسيدم به كلمه ماركوپلو ولي چيزي كه باعث شد ازش خوشم بياد اين بود كه همه ماركوپلو رو ميشناختن و اسمش مترادفه با سفر و تجربه هاي زياد. از اونجايي كه اكثريت وبلاگ نويسا كم سن تر از منن تا اينجاي قضيه حل بود. بحثي درش نيست كه من با تجربه تر از اون اكثريتم و ميتونم ماركوپلو شون باشم.