بهمن ماه

ازدواج زندگي آدما را به دو بخش تقسيم ميكنه. خيلي چيزا بعد ازدواج معني و مفهومشون ديگه اوني نيست كه قبل ازدواج بوده. بهمن ماه واسه من هميشه از بچگي يه ماه سرد و خشك بوده. تنها اتفاقي كه از اين ماه تو ذهنم مونده اينه كه كل روزاي بهمن مجبور بودم صبحا كرم بمالم به دستام تا خشك نشن و چقدر بدم ميومد و مياد از دستاي چرب. بهمني كه اوج تنوعش تعطيلي 22 بهمن بود و دهه فجر، چند ساليه كه شده يكي از ماههاي خوب خدا تو زندگي دو نفرمون. اول تولدته و بعد ولنتاين. ولنتايني كه براي من تا قبل سال 77 معنايي نداشت در نبودنت. آخرين روز بهمن سالروز تولد نوزاديه كه امسال وارد سال هشتم زندگيش ميشه. 8 ساله كه با هم ديگه قد كشيدنشو نگاه كرديم و قربون صدقه قد و بالاش رفتيم. بچمون ديگه عادت كرده به داشتن دو تا تاريخ تولد. فرقي نمي كنه امروز رو براش جشن بگيريم يا چند ماه جلوترش و روز عقد رو. اونچه مهمه اينه كه خوشحالم از قد كشيدن ميوه زندگيمون. نگاهش كه مي كنم مطمئن ميشم. مطمئن از بودنت. مطمئن از بودنم. مطمئن از اينكه سالهاي سال خواهي بود و تا ابد برام بهمن پر از روزهاي خوبه. 

روز آخر بهمن كه ميرسه بيش از هر چيز ياد خونه 35 متريمون ميفتم تو ولنجك. ياد اولين روزي كه رفتيم برا ديدنش، ياد ساختمون خالي و رفت و آمد كارگرا، ياد ديدن طبقه‌هاي مختلف و سوا كردن واحدها، ياد مهموني‌هايي كه تو اون خونه داديم، ياد كباباي باغ گيلاس، ياد تلاش خستگي ناپذيرمون براي اينكه باد ريسيورو نبره، ياد كمد فسقلي كه به اندازه يه انباري چيزي توش داشت، ياد كمبود هميشگي كابينت، ياد آشپزخونه كاملن اوپنش...

توضيح نوشت ضروري: لازمه بگم منظورم از نوزاد 8 ساله سالهايي بود كه از ازدواجمون مي گذره. موقع نوشتنش فكر كردم همه ميدونن من بابا نيستم! 30 بهمن سالگرد جشن ازدواج ماست!

اون شيفتي ها

يادتونه بچه بوديم مدرسه ها دو شيفته بودن؟ البته هنوزم بعضي از مدرسه ها دو شيفته هستن. من ابتدايي كه مي رفتم مدرسمون دو شيفته بود. هميشه هر گندي كه تو كلاس بالا ميومد فوري مينداختيم گردن اون شيفيتي‌ها!

فرقي نمي‌كرد رو تخته دري وري نوشته باشن، يه نفر لگد زده باشه زير سطل زباله كلاس، زير ميزا پر از آشغال باشه، گچاي تخته سياه همه خاكشير شده باشن، پرده پاره شده باشه يا بخاري ديگه روشن نشه. هر چي كه بود همه زير سر اون شيفتي هاي ملعون بود! گفتن نداره كه اون شيفتي هام همه چيو مينداختن گردن ما. تو خبرا مرتب اعلام ميشه منافقين دوشنبه به مردم تيراندازي كردن و دو نفر رو كشتن و چند نفري رو زخمي كردن. نمي دونم چرا بعد از شنيدن اين خبرا قيافم شبيه ناظممون ميشه وقتي شنبه صبح خرابكاري‌هاي كلاس رو مينداختيم گردن اون شيفتي ها غافل از اينكه آخرين نفرايي كه پنج شنبه بعد از ظهر از كلاس رفتيم بيرون خودمون بوديم! اين جور وقتا يه برق خاصي تو چشماي ناظممون بود كه معنايي نداشت جز: خودتونين!


آنچه گذشت

قصه از اينجا شروع شد:

مكان: ميدان سپاه، سازمان نظام وظيفه، صبح حدودن 10 روز پيش

من: ببخشيد جناب. من اول دي نوبت اعزام داشتم نرفتم الان ميخام مجدد اقدام كنم براي اعزام

درجه دار مستقر در باجه (د م د ب): بگو شماره مليتو

من: ................

د م د ب: تو سيستم نظام وظيفه هنوز سرباز مشكين شهري. نميشه. بايد اونجا اعلام كنن غابيي

من: خوب من خودم ميگم نرفتم! سند بهتر از اين؟

د م د ب:نچ. ممكنه فراري باشي! بايد نامه بگيري ببري مشكين شهر، اونا تاييد كنن غايب بين راهي


مكان: خونه چند ساعت بعد

من: الو، پادگان شهيد بيگلري مشكين شهر؟

درجه دار پشت تلفن (د پ ت) : بويروم

من: من سرباز اونجا بودم اول دي. شما غيبتم رو اعلام نكردين. كي اعلام مي كنين؟

د پ ت: ما اعلام نمي كنيم . خودشون بايد بپرسن!

من: به من يه نامه دادن كه شما تاييد كنيد. نميشه اين نامه رو فكس كنم؟

د پ ت:نه . نميشه

من: نميشه بدم كسي بياره پاراف كنيد؟

د پ ت:نه نميشه.

من: يعني من بايد 12 ساعت راه بيام 12 ساعت برگردم واسه يه نامه؟

د پ ت:آره!


مكان: ترمينال غرب، تعاوني شماره 9

زمان جمعه شب

من: بليط واسه مشكين شهر ميخام

سبيل نشسته پشت دخل (س ن پ د): 13 تومن ميشه

من: بفرما.

اتوبوس خلوت اسكانيا، حركت، جاده، دو تا صندلي داشتن، امتحان خوابيدن به شيوه چمباتمه، گردن كج، گردن صاف، كاپشن زير سر، بيدار شدن، دوباره خوابيدن، رسيدن بعد از 12 ساعت

مكان: پادگان شهيد بيگلري مشكين شهر پر از برف:

توضيح براي دژبان، سربازاي محوطه، فرمانده، كارگزيني و كلاغاي كاج دم در درباره هدف از اومدن، ورود به محوطه، نبودن كليه مسئولين به علت امتحانات!، ضايع شدن، برگشتن به شهر، خوردن سرشير و عسل، خريد بليط برگشت، رفتن به پادگان، نشستن تو كارگزيني و شنيدن و نفهميدن گفتگوي دوستانه افراد به تركي به مدت 3 ساعت، رسيدن به ساعت نماز و ناهار، آماده نبودن نامه دو خطي من، دوباره برگشتن به شهر، رفتن به پادگان ساعت 2 و گرفتن نامه كذايي، بليط ساعت 7، 3 ساعت اضافه داشتن، فكر كردن به سرما و نهايتن چپيدن تو يه كافي نت، ساعت 7 برگشت به سمت تهران، اسكانيا، حساب كردن كرايه صندلي بغلي براي درآوردن لج شاگردي كه واسه نشوندن مسافر بيدارت كرده، دوباره امتحان شيوه‌هاي خواب قبلي به اضافه روش ضربدري، رسيدن به تهران بعد از 12 ساعت

مكان: ميدان سپاه، سازمان نظام وظيفه، صبح ساعت 8

من: ببخشيد جناب. من اول دي نوبت اعزام داشتم نرفتم الان ميخام مجدد اقدام كنم براي اعزام. اينم نامه اي كه لازم بود

درجه دار مستقر در باجه (د م د ب): بگو شماره مليتو. بده نامه رو. خوب الان ديگه سرباز نيستي تو سيستم. اما چون چند سال غيبت داشتي بايد دوباره بري پليس + 10 پرونده تشكيل بدي مداركتو اونا بفرستن واسه ما!

من: من ميخام اول اسفند برم سربازي. اينكه شما ميگي طول مي كشه كه

د م د ب: به من چه!

مكان: دفتر پليس + 10 ساعت 9.5 صبح

من: چه مداركي واسه اعزام لازمه؟

خانوم پشت باجه (خ پ ب): كپي مدرك تحصيلي برابر با اصل شده، شناسنامه، فرمهاي پر شده، فرم معاينه دكتر، برگه واكسيناسيون، شماره حساب بانك سپه!

من: رفتن به درمانگاه و واكسن زدن، رفتن به خونه از امام حسين تا صادقيه! و برگشتن به امام حسين، برابر با اصل كردن مدارك، دكتر رفتن و معاينه شدن، رفتن به پليس + 10 و تحويل مدارك. رسيدن به خونه ساعت 5 بعد از ظهر و خوابيدن تا ساعت 12 شب!

نتيجه: 25 ساعت تو اتوبوس بودم كلي بدو بدو كردم هنوز معلوم نيست اول اسفند بشه برم يا نه!


شرح حال نقطه

رفتم مشكين شهر نقطه

سربازي نرفتم صابون نماليد نقطه

يه روزه رفتم يه نامه بگيرم نقطه

بر مي‌گردم نقطه


پ.ن: برگشتم نقطه

امشب يه پست ميذارم نقطه

فعلن خواب لازمم نقطه

32 سال گذشت

فروردين 1358 ، فرياد ملت:


جمهوري اسلامي ايجاد بايد گردد

اين كـشـور ويـرانـه آبـاد بايـد گردد


بـهـمـن 1389، سوال ملت:

آباد شد؟

نوستالژي قلمبه شده

تلويزيون امشب فيلم دزد عروسكها ساخته محمد رضا هنرمند رو نشون مي‌داد. فيلم دزد عروسكها براي من يادآور بچگيمه. ديدن فيلم رو پرده سينما.

كشف سينما براي من فكر كنم بر ميگرده به 5 سالگيم و تماشاي فيلم مدرسه موشها تو يه سينما حوالي خيابون شريعتي تهران. اونقد كوچيك بودم كه چيزي يادم نيست از اون روز. تنها صحنه فيلم كه يادم مونده غافلگيري موشها توسط گربهه بود كه يادمه جيغ زدم! تجربه بعدي كه تو ذهنمه مال فيلم ناشناسيه كه اول ابتدايي ديدمش. با پدرم رفته بوديم سينما. هيچي از فيلم يادم نيست. فقط يادم فيلم آمريكايي بود و تنها صحنه‌اي كه ازش يادمه حمله تمساحها به يه سري از شخصيتهاي فيلم بود تو دل جنگلهاي انبوه شايد آمازون...

اولين فيلمي كه ديدنش تو سينما واضح يادمه فيلم بايكوت مخملباف بود. با توجه به زمان ساخت و اكران فيلمِ بايكوت اون زمان 8 سالم بوده. بايكوت رو بعدن تو تلويزيون سالها بعد ديدم اما دو تا صحنه ازش تو ذهنم مونده كه مال همون 8 سالگيه: يكي شليك به هندونه ها و ديگري صحنه بازي مجيد مجيدي با سوسكا تو سلول زندان. اون سالها سينما معجوني بود براي خودش. يادمه فيلم دزد عروسكها رو با بليط 11 تومني ديدم. سينما شلوغ بود وقتي رفتيم براي ديدن فيلم داخل سالن صندلي خالي نبود بشينيم. سالن دو طبقه بود و ما تو بالكن مونده بوديم سفيل و سرگردون. كنترل چي برامون يه كاناپه چرمي آورد از سالن انتظار و ما يه مشت بچه جقله با هم نشستيم رو اون كاناپه همون جلوي صندلي ها و چه حالي ميداد ورجه ورجه كردن رو اون كاناپه موقع ديدن فيلم.

اون سالها فيلم زياد ساخته ميشد براي بچه ها و زياد سينما مي رفتيم. خداييش فيلماي كودك اون زمان كيفيت داشتن. پاتال و آرزوهاي كوچيك، گلنار، سفر جادويي و دهها فيلم ديگه رو من تو سينما ديدم. اما الان نه تنها فيلم به درد خوري براي ما خرس‌چه ها اكران نميشه بلكه هيچ فيلمي هم براي بچه ها ساخته نميشه. جالبه كه سال ساخته شدن دزد عروسكها (1368) جمعيت 52 ميليون نفري ايران 80 ميليون بليط خريدن اما پارسال جمعيت 72 ميليون نفري ايران تنها 14 ميليون بليط سينما خريدن. اينجاست كه شاعر ميگه تو خود حديث مفصل خوان از اين مجمل...


پ.ن: بدين وسيله تشكر رسمي ميشه از اون عزيز يا عزيزاني كه اينجا تو مسابقه انتخاب برترين وبلاگ نويس زن به من راي دادن! و هم‌چنين تشكر ميشه از فندق كه با گفتن اين مطلب ما رو شاد نمودند.

آخر نوشت: با ديدن چهره فرهنگ مهر پرور تو فيلم دزد عروسكها ياد بچگيهام و صبح جمعه با شما افتادم. روحش شاد.

دكتر ارنست جهان‌خوار

من پيوند غريبي دارم با اين صدا سيماي ميليمون. دوستان ميگن بابام جان نبين. مگه مجبورت كردن؟ هي ميشيني مي‌بيني بعد مياي اينجا غر مي‌زني. خوب اولندش كه خيلي وقتا تلويزيون و برنامه هاش بهونس واسه گفتن يه حرفي. همون حكايت تو مو مي‌بيني و من پيچش مو! اما هميشم اين جوريا نيس. يه وقتايي آدم دلش ميخاد از تلويزيون شروع كنه برسه به سياست بعد بره سراغ اقتصاد از اقتصاد بره سمت آشپزي. اينجور وقتا يه برنامه تلويزيون ميشه بهونه. اين از مقدمه پست امروز.

حالا بذار فكم گرم شده يه مقدمه طولاني تر بگم براتون. من پارسال اسفند اومدم تو اين خونه فعلي. اون اول رفتيم بالا پشت بوم ديديم به به. 5 تا دي.ش مركزي درست حسابي مثل اين دي.ش بانكا داريم كه پيچ شدن به ديوار. مدير ساختمون فرمودن كه هم ترك داريم (نخوندي كه تَرَك؟ منظور تُرك بود!) هم هاتبرد هم ايران هم نيل ست هم يه چيز ديگه كه يادم نيست! ما هم ذوق مرگ گشته و ريس.يور رو وصل كرديم. بعد از مجاهدتهاي چند ماهه مشخص شد كه ريس.يور ما يه كم قديميه و با اين سيستم جديدا حال نمي كنه و بيشتر با همون دي.ش حلبيا جورش جوره. اين شد كه خواستيم ريسي.ور بخريم كه مصادف شد با رفتن عسل بانو و من گفتم ماهوا.ره ميخام چيكار . بي خيال. اين شد كه در حال حاضر بنده يه وقتايي تورق مي كنيم كانالاي ميلي رو اونم با نظمي مثال زدني! از 1 تا 7 و از 7 به 1 ظرف 2 دقيقه!

خوب مقدمه تموم شد. آي حال ميده بگم بي خيال متن اصلي. بقيشو ميذاريم واسه پست بعدي

اما من از اون آدما نيسم. ميخام اينجا دورهم يه كم مغزامون رو ورزش بديم. ديشب يه برنامه داشت كانال چار كه اين كارشناس مسائل استراتژيك! دكتر عباسي كارشناسي ميكرد. عنوان برنامه بود جهان‌هاي موازي و انقلاب اسلامي! گير داده بودن به يه سري فيلما و سريالاي غربي مثل Fringe و داشتن نيات شوم استكبار رو در شستشوي امخاخ (جمع مكسر مخ) ملت اسلامي رو برملا ميكردن. گذشته از موضوع برنامه كه بحث اينجامون نيست خودم با اين دو گوش مبارك شنيدم كه ايشون داشتن تحليل مي‌كردن كه صدا سيما از غرب ركب خورده و فلسفه و جهان بيني اونا رو به خورد بچه هاي ما داده در خلال كارتنا. يه تيكه شاهكار از تحليلاشون اين بود:

«شما نگاه كنيد به اين كارتون دكتر ارنست. يه سري مهاجر ميرن استراليا و اونجا با سختي زندگي مي كنن. كدوم مهاجر؟ شما به تاريخ نگاه كنين مي بينين كسايي كه رفتن استراليا يه مشت غاصب آدمكش بودن. اومدن اسمشو گذاشتن دكتر ارنست. يعني يه آدم خوب. اينجوري از يه مشت آدم غاصب جاني چهره مي‌سازن و به خورد بچه هاي ما ميدن. تاريخ سازي مي‌كنن و ما هم نفهميديم 25 ساله داريم پخشش مي‌‌كنيم!»

حالا من كاري ندارم كه ايشون كارتون مهاجران رو با خانواده دكتر ارنست قاطي كرده بودن! كاري به اين ندارم كه هر دوي اين كارتونا رو كمپاني ژاپني نيپون ساخته نه غربياي پدر سوخته! فقط ميخام چش و چارتون باز كنيد و ببينيد چي به خورمون دادن بچگي هامون. چون دكتر ادامه ندادن روشنگري هاشونو من در ادامه مطلب نيت پليد برخي از كارتونا رو رو كردم. دوستان اگه نظر كارشناسي بنده رو درباره كارتون خاصي ميخان تو نظرات بگن.


ادامه نوشته

حياتمان را مديون اقيانوسها هستيم

من موندم تو كف كياست مسئولين و مديران اين شبكه هاي تلويزيوني. پريشبا يه مستند نشون مي داد درباره تاريخچه پيدايش كره زمين. اينكه از چند ميليارد سال پيش تا الان چه تغييراتي اتفاق افتاده رو كره زمين و حيات چجوري به وجود اومده. كاراشون جالبه ها. مستند نشون ميدن درباره فلسفه پيدايش حيات. تو مستند پخش شده دقيق مشخص مي‌كنه از سه ميليارد سال به اين طرف كره زمين چه تغييراتي كرده، حيات چجوري به وجود اومده. تو اون گفته ميشه كه باكتري هاي اقيانوسا اكسيژن آزاد كردن تو جو و به خاطر همين كره زمين قابل سكونت شده. تو اون گفته ميشه اولين مهره دارا تو آب به وجود اومدن و بعد اومدن بيرون از آب و حيوونا يكي يكي تكامل پيدا كردن و حيووناي فعلي ايجاد شدن.

همه رو نشون ميديم تو رسانه ملي. مستند نشون مي ديم درباره انسانهاي نئاندرتال. انسانهاي نخستين. كسي نيست به اين فكر كنه كه با تناقضاي ايجاد شده چي كار بايد كرد. يكي نيست بگه اگه فلسفه خلقت در ذهن عامه مردم چيز ديگه اي هست چرا بايد بزنين خرابش كنين؟ خوب همون مستند آقا شيره و خانم گورخره رو پخش كنين. تيكه هاي جفت گيري شم سانسور كنين. اگه من گردن شكسته اومدم غر بزنم چرا سانسور كردين. كم مستند پيدا ميشه كه بشه سه سوت آماده پخشش كرد؟ خدا بركت بده به صحراي آفريقاي مستند خيز. چه اصراري هست مستند علمي پخش كنين آخه؟

من اينجا نميخام بحث  وجود يا عدم وجود خدا رو راه بندازم. بحثم اينه كه مي ميرن فكر كنن دارن چي پخش مي‌كنن؟ خوب شعورشون نمي رسه و توانايي شو ندارن مستندي بسازن براي بيان تئوري خودشون از فلسفه آفرينش مرض دارن چيزي نشون ميدن كه در تضاد كامله با مفهوم ديني خلقته؟

جمله انتهايي مستند كذايي خيلي جمله جالبي بود. يه نفر اگه پشت تريبون مدرسه اي دانشگاهي چيزي اينو بگه فكر كنم اعدام ببرن واسش به جرم كفر! خيلي شيك آخر مستند گوينده گفت :

حياتمان را مديون اقيانوسها هستيم! 

لازم به ذكره كه اينجا احترام گذاشته ميشه به عقايد همه دوستاني كه فلسفه خلقت ديني رو قبول دارن و هم چنين احترام گذاشته ميشه به طرز تفكر معتقدين به بينگ بنگ!

پ.ن: خودمان دلمان براي يك پست «طناز شده‌ايم» تنگ شده است. شما چطور؟

حاجي ارزوني با مديريت جديد

راهنمايي كه بوديم يه معلم تاريخ بد اخلاق تركه اي گند دماغ داشتيم. يه روز سر كلاس اعلام كرد كه كتابهاي كتابخونش رو ميخاد بفروشه و هر كي كتاب ميخاد بگه. اينكه چرا كتاب ميفروخت سر كلاس و مگه كلاس جاي كاسبي كردنه بماند. فراموش نكنيم داريم از سال 70حرف مي زنيم نه 89. منم كه كرم كتاب بودم و منتظر بهونه. روزي كه كتابا رو آورد پريدم جلو و فكر كنم سه تا كتاب خريدم. يكيشون يه رمان طولاني مال يه نويسنده تركيه‌اي معروف بود به نام ياشار كمال. البته اسم اصلي طرف هست صادق كمال گوگجلي اگه اشتباه نكنم. يه رمان بود درباره ظلم اربابا به رعيت و يه ياغي كه بر عليه اونا قيام كرده. اسم كتاب بود اينجه ممد . شخصيت اصلي رمان (همون اينجه ممد) در طول رمان با اين سوال بي پاسخ روبرو بود كه كشتن اربابا چه فايده‌اي داره وقتي يكي رو مي كشي و يكي ديگه بدتر از اون جاشو مي‌گيره. تو كتاب ارباب و نظام سلطه به اژدهايي هفت سري تشبيه شده بود كه اگه با زحمت يه سرشو قطع مي‌كردي فوري به جاش يه سر ديگه در مي‌اومد. اينجه ممد در نيمي از رمان در كش و قوس كشتن يا نكشتن ارباب عبدي بود (اگه چيزي رو از رمان جابجا گفتم بخشيد، 15سال پيش براي آخرين بار خوندمش). پريشب ناخود آگاه ياد اون كتاب افتادم. امروز از خيليا ميشنوم كه ميگن تونس هم تونس ما نتونستيم. من نمي‌فهمم كه ملت بعضياشون چه خيري ديدن از انقلاب كه دنبال يكي ديگه از همون جنسن. به نظر من خيلي ها از اونايي كه تو خيابون مي‌اومدن سال پيش دنبال انقلاب نبودن. واسه همين نميشه مقايسه كرد تحولات ايران رو با مصر يا تونس. هيچ رقمه به هم شبيه نيستيم. نه از نظر نوع حكومت، نه از نظر روابط با كشورهاي جهان، نه از نظر خشونت نيروهاي سركوبگر و نه از نظر اراده براي تغيير.

به شخصه فكر مي‌كنم كه تو مملكت ما انقلاب كردن فايده اي نداره. انقلاب تو ايران حكايتش حكايت ميوه فروشي هاي حاجي ارزوني با مديريت جديده. ديدين پرده مي‌زنن رستوران فلان و ميوه فروشي بهمان و آژانس بيسار با مديريت جديد؟ خوب كه نگاه مي كني مي بيني مدير تنها چيزيه كه عوض نشده. تنها چيزي كه عوض ميشه كارگرا و كارمندان كه مشتري هر روز مي بينه اونا رو. تو مملكت ما هم با انقلاب همين ميشه. البت بايد اينو بگم كه منظور من اين نيست كه اگه زماني تو اين مملكت انقلاب شه مسئولان فعلي جمهوري اسلامي مي مونن. نه. من چندان به تئوري كار كار انگليساس اعتقادي ندارم. به نظرم اونچه حاكم واقعيه تو اين مملكت و توپ هيچ انقلابي هم تكونش نميده فرهنگ مشكل دار اعضاي جامعست. به عنوان مثال حتمن شنيدين كه تو اين مملكت تا توده مردم آگاه نشن، تا رسانه‌هاي جمعي مثل عقاب بالا سر مسئولين نباشن هيچي درست نميشه. قبول. اما كي قراره زنگوله رو بندازه گردن گربه؟* مسئولين دولت در انقلاب احتمالي بعدي، از بين همين مردم انتخاب ميشن. از مريخ كه نميان. واسه همين تا فرهنگ مردم همين باشه در به همين پاشنه مي‌چرخه. واسه همين زياد غصه نخورين چرا تونس تونس. مام تونسته بوديم حال و روزمون بهتر از الانمون نبود...


پ.ن: بايد شنيده باشين حكايتش رو. ميگم واسه اونايي كه نشنيدن. حكايت شده گروهي موش از دست يه گربه جرار به ستوه اومده بودن. يه روز نشستن مخاشون رو ريختن رو هم و بعد از ساعتها مشورت به اين نتيجه رسيدن كه لازمه يه زنگوله بندازن گردن گربه كه تا اومد همه بفهمن و فرار كنن. بعد كه پيشنهاد به اتفاق آرا تصويب شد موشي كه از اول ساكت بود پرسيد: حالا كي زنگوله رو ميندازه گردن گربه؟ طبيعتن جمع در سكوت معناداري فرو رفت!

مبارزه معكوس با خاطرات

منو مجبور مي كنين بيام اينجا هي روشنگري كنم و ملت رو از نگراني در بيارم

اينكه من چپكي گفته بودم يا چپكي خونده بودين مهم نيست. مهم اينه كه تو پست قبلي منظور من اين نبود كه يه داف اومده به من پيشنهاد داده. يه بنده خدايي شماره يه داف رو به شكل جمله خبري معترضه دعايي! برا من كامنت ميذاره. اين داستانش با اون كامنتا كه ميگن «داف توپي هستم. بهم سر بزن» توفير داره بابام جان. اون دوستاني كه علاقمند شده بودن به من  و ازم شماره خواسته بودن رو حواله مي كنم به دو دست بريده حضرت ابوالفضل كه تقاص پس بدن! چه معني داره يه مشت سيبيل بيان از آدم شماره بخان؟ درسته من دافم اما هم جنس خواه! كه نيستم. خوب نيست دوستان. اين مملكت مملكت آقا امام زمانه. با اين كاراتون عرش رو به لرزه نندازين.

دوستاني هم كه نگران بودن خيالشون تخت! (دو نفره يا يه نفره، كويين يا كينگش با خودتون!) ما از اونا نيستيم كه داف هاي عامل استكبار بتونن خدشه اي وارد كنن بهمون! در اين وبلاگ به اندازه كافي مين گوجه‌اي ضد داف نصب شده.

بحث داف بحث اصلي اين پست نبود كمي طولاني شد اما. غرض از نوشتن (يا شايد مرض از نوشتن!) تبادل دانش بود. يك پولتيك دبش ياد گرفتم مخ كار كساييه كه تازه زدن به تيپ و توپ هم و در ابتداي جدايي به سر برده و ياد يار رهايشان نمي كند. پريشب تو پياده رو از كنار دو نفر داشتم رد مي شدم . يكيشون داشت به اون يكي مشاوره ميداد كه چي كار كنه خاطراتي كه با اون آدم داره اذيتش نكنه. بهش مي گفت بايد بري همه اونجاهايي كه باهاش خاطره داري و به خودت بگي من با اين آدم هيچ خاطره‌اي اينجا ندارم! فك كن. مثلن بري دربند و رو اون تختي كه هميشه مي شستين بشيني و عكسي كه طرف رفته بالا درخت ازش گرفتيو تو گوشيت بياري و هي به خودت بگي من اينجا هيچ خاطره‌اي ندارم و نمي دونم اين ميمون كيه و اون بالا چيكار مي‌كنه!

آنونس: در پست هاي آتي قصد داريم پستي به شدت جدي درباره تحولات مصر رونمايي كنيم و چشو چار كارشناسان سي.اسي رو كور كنيم! من چيم از شبكه خبر كمتره كه 32 ساعت از 24 ساعت شبانه روز درباره مصر حرف مي زنه؟ خوبه با مصر روابط درست درمون نداريم.

پ.ن: دعا بفرماييد كسي با سرچ «فروش داف تهران» نرسه به وبلاگ من!

قات مي زنيم!


آدم زياد برخورد مي كنه با كسايي كه قات زدن. حالا اينكه چي باعث شده طرف قات بزنه الان مساله ما نيست. اونچه مهمه اينه كه قدرتي خدا تو اين فقره هم مانند ساير امور روز به روز داشتيم پيشرفت مي‌كرديم. دلمون خوش بود به اين پيشرفت كه فهميدم عمري رو تو توهم به سر بردم. هميشه فكر مي‌كردم اين ماييم كه تو اين مملكت غير قابل پيش بيني چپ و راست قات مي زنيم. معلوم شد ما اينجا اداي قات زدن در مياريم. واسه اصل جنس يه تك پا بايد بريم يمن. اينجا خوندم كه تو یمن دو سوم مردان و یک سوم زنان قات می‌زنند. مي بيني مصيبت رو؟ يه آمار پيشرفته تو مملكتمون داشتيم كه اونم تحت الشعاع عملكرد ديگران قرار گرفت. مصيبت اينه كه اگه تو امور بي اهميتي مثل آزادي بيان، بهداشت، نرخ با سوادي، رفاه اقتصادي و ... كشوراي اجنبي از خدا بي خبر مثل نروژ، فنلاند، امريكا، سوئيس و ... ازمون جلو مي زدن اما تو قات زدن يمني ها ازمون جلو زدن. آخه يكي به من بگه يمن هم شد كشور؟ مي ترسم پس فردا گينه بيسائو و زئير تو آمار نرخ بچه هاي داراي لباس و بالغين داراي كفش! ازمون جلو بزنن!

اين پست تقديم ميشه به دوست عزيزي كه با جستجوي "فروش كبوتر تهران" رسيدن به وبلاگ من

هم چنين تقدير ويژه به عمل مياد از دوست عزيزي كه به جديت هر چه تمام تر با پيام خصوصي به ما شماره تلفن داف! ميدن. بابام جان ما خودمون دافيم! شما داف شناسي رو كدوم جهنم دره‌‌اي پاس كردي كه اينو نفهميدي؟

بلاگفا جان به روح اعتقاد داري؟

اين پست صرفن جهت رويت پست قبلي نوشته شده و ارزش ترجمه ندارد!

تفريحات سالم اين روزهايم

الان تو بالكن خونه ما چار تا كبوتر خرس گنده دارن سعي ميكنن دو تا جوجه كفتر كه واسه خودشون خرس گنده‌اي هستن رو پرواز بدن اما اين دو تا جم نمي خورن از جاشون. مملكته داريم؟

خونه اي كه الان هستم پنجره هاش دو جدارست. اونم دو جداره استاندارد. واسه همين از همون اول كاري نداشتم به اينكه كبوترا بهشتي پيدا كرده بودن واسه خودشون تو بالكن. انباري خونه فعلي كوچيكه و يه سري كارتن موند رو دستم موقع اثاث كشي. فيلمي داشتم موقع اثاث كشي كه شايد بعدن براتون تعريفش كنم. در راستاي همون فيلمي كه گفتم كارتنها دقيقه آخر چپونده شدن تو بالكن اونم تاسقف و طبيعتن باربيكيويي كه صاحبخونه كلي پزش رو داده بود رفت پشت كارتنا! چون كارتنها كل فضاي بالكن رو اشغال كرده بودن پس ضرورتي نداشت كه بعدن كسي بخاد بره تو بالكن. اين شد كه ميز مطالعه رو گذاشتم جلو در بالكن و خلاص!

كبوترا از اونجايي كه موجودات چيز فهمي هستن سه سوته فهميدن كه اين بالكن تومني هف هش صنار توفير داره با بالكناي ديگه واسه همين تصميم گرفتن لشكر كشي كنن واسه فتح بالكن.

چون در و پنجره دو جداره بود من كاري به كارشون نداشتم و صبحا كله سحر كه من خواب بودم (همون ساعت 10-11 روز ميگم!) صداي بق بقو شون منو بيدار نمي كرد. بعد يه مدت فهميدم كه زاد و ولد كردن حكمن لاي كارتنا چون رفت و آمدشون زياد شده بود و امروز ديدم كه دارن دسترنج يه عمر زندگيشون رو پر ميدن. خوبه ديگه آدم تفريحات سالم نياز داره. چه تفريحي بهتر از اينكه سعي كني بفهمي كه اين كبوتر نره كه امروز اومده شاخ و شونه مي كشه برا ملت همون ديروزي هست يا نه؟

گرگ درون خود را زنده كنيم

بدين وسيله از تمام كسايي كه از راه دور و نزديك، از تهران و شهرستان، از اصناف مختلف، كسبه محترم بازار ، ائمه جمعه، مسئولين دولتي و لشكري و هم چنين تمام دوستاني كه با كامنت عمومي و خصوصي بابت غيبت سه چار روزه ما ابراز نگراني كرده و مراتب دل تنگي خود را ابراز نمودند تشكر مي‌نماييم.

ديروز كه داشتم اون پست رو مي‌نوشتم واقعا قصد داشتم دو ساعت بعدش يه پست بذارم. اما حسش نيومد. خوب زياد تو اون لحظه دلم نمي‌خواست از اتفاقات روز مره بنويسم. مي‌شد درباره خيلي چيزا نوشت اما ميلم نكشيد. اومدم بنويسم درباره افاضات محمود ديدم ديگه اين بشر غير عادي شدنش عادي شده برا مردم. خواستم از فوتبال بنويسم به خودم گفتم تو كه مسابقه رو نديدي اگه بياي بگي وا فوتـــبـــــالا خوب كمي خنده داره. بذار اونايي بنويسن كه واقعن بغض كردن موقع ديدن مسابقه. مي‌خواستم يه بحث خيلي جامعه شناختانه! درباره آستانه تحمل مردم ايران بنويسم گفتم ولش كن تو اين سوز سرما كي حالا داره افاضات منو گوش كنه. اما باور كن كه يه وقتي اين كار مي كنم و مي نويسمش. خواستم كشف بزرگي كه در زمينه نحوه محاسبه يارانه ها كرده بودم رو رسانه‌اي كنم گفتم بي خيال دولت الان به همدلي و اتحاد احتياج داره! پس بي خيال. 

خلاصش كه تصميم گرفتم دربار هيش كدوم ار اينا حرف نزنم و درباره چند تا چيز ديگه با هم صلاح مشورت كنيم.

1- اول اينكه مي‌خوايم يه قرار وبلاگي بذاريم. فندق مي‌خواد كيك درست كنه برامون بياره  و با شيركاكائو مهمونمون كنه. كسايي كه ميتونن بيان و ميخان بيان يه ندا بدن چون مي‌خوام زمان و مكانشو جوري بذارم كه طبق نظر اكثريت باشه.

2- دوم اينكه يه قرار وبلاگي ديگه ميخوام بذارم كه زمانش معلوم نيست هنوز. قراره تو اين قرار آدم برفي درست كنيم. واسه همين ميفته به اولين برف تهرون كه ظاهرن تو همين هفتس. كسايي كه ميخان بيان برا آدم برفي درست كردن جداگونه بگن. چون بايد با هم در تماس باشيم كه تا برف اومد هماهنگي هاشو تلفني كنيم بريزيم بيرون! فرداي روزي كه برف اومده با برف يخ زده كه آدم برفي درست نمي كنن كه!

3- سوم اينكه كه فرض كنين يه دوره‌هايي باشه شبيه اين جلسات مثبت انديشي و NLP و اينا كه تو اون جلسات آموزش بدن چگونه آدم رذلي باشين. فرض كنين عنوان كارگاه‌هاي يه روزش باشه  يه همچين چيزايي: "چگونه رذل باشيم" يا مثلن "گرگ درون خود را زنده كنيم" يا مثلن "رذالت بهتر از پخامت (همون پخمه بودن)" تو اين كارگاهها با پرسش و پاسخ و حرف زدن آموزش بدن كه چجوري اگه لازم بود آدم كثيفي باشين.

اگه يه همچين دوره‌اي باشه كدومتون حاضرين توش شركت كنين؟ به نظرت اين دوره ها مفيده؟ به درد كسي ميخوره؟

مثل هميشه منتضر نظراتتون درباره اين سه موردي كه گفتم هستم

پ.ن: ديروز تو خيابون يه كاميون ديدم پشتش نوشته بود "از بس خوردم مرغ و پلو، آخر شدم ماركوپلو" جالب بود برايمان. مديونيد اگه فكر كنين چاخان گفتم و اين جمله رو از اي ميلي كه واسم اومده بود كش رفتم.


اعلام زنده بودن

 من زنده‌ام نقطه

تهرانم نقطه

دو روزيه كه تهرانم نقطه

در حال كار نقطه

دچار بي حرفي مزمن نقطه

تا ساعتي ديگه به حرف ميام نقطه