طبق عادت مالوف و سنت حسنه وبلاگ نويسي، بايد الان از اين بگم كه چرا سي و چند روزه كه نيستم. اما چون حس و حالش نيست و من همين الان يه صفحه متن نوشته بودم و موقع تاييد برا انتشارش همه پريد و من اعصاب ندارم، بسنده مي‌كنم به عذر خواهي از تمام عزيزاني كه اين مدت سر زدن و با سر رفتن تو ديوار!

تو پست كذايي پريده (يا شايدم ورپريده چش سفيد) نوشته بودم از مناسبت اين روزا و از روز 31 شهريور و آغاز هفته دفاع مقدس و سالروز حمله عراق به ايران. نوشته بودم از اينكه هيچ وقت نفهميدم چرا تو ايران بر خلاف تمام دنيا، سالروز شروع جنگ و كشته شدن صدها هزار نفر از مردم كشور رو جشن مي‌گيرن و گرامي ميدارن. توجيه كار شايد اين بوده كه سال 67، ايران تو موضع ضعف قطعنامه رو قبول كرد و نبايد تموم شدن جنگ رو جشن گرفت. اما خيلي از كشوراي ديگه با اين وجود روز اعلام آتش بس رو جشن مي‌گيرن. ژاپن با وجود قبول شكست و كشته شدن صدها هزار نفر در بمباران اتمي، روز 15 آگوست (روز تسليم ژاپن و قبول شكست توسط امپراطور) رو جشن مي‌گيره.

جشن گرفتن روز آغاز جنگ به نظرم افزودن به رنج كسايي هست كه تو اين هشت سال صدمه ديدن. نسل من با جنگ بزرگ شدن. درسته كه من تو مناطق مرزي زندگي نكردم و جنگ رو به اون شكل لمس نكردم، اما به دليل كرم كتاب بودنم اطلاعات زيادي از جنگ ايران و عراق دارم و برام فضاي اون سالهاخيلي ملموسه. به جرات مي تونم بگم كمتر كتابي درباره جنگ ايران و عراق چاپ شده كه من تو فاصله سني 8 تا 15 سال نخونده باشم. الان كه به سالهاي جنگ فكر مي‌كنم خاطرات پراكنده يكي يكي سر در ميارن. از كتكي كه خوردم به خاطر دير برگشتن به خونه تو زمان بمباران شهرمون (من محو شليك توپهاي ضد هوايي پشت بام كارخونه نزديك خونمون شده بودم)، موندن در فهم تفاوت بين عدد صد و يك صد (اخبارگوها تنها زماني به جاي صد و هزار ميگفتن يكصد و يك هزار كه ميخاستن اخبار كشته ها و تلفات دشمن رو بدن)، تلاش براي فهميدن حس آدما موقع خوابيدن رو سيم خاردار و مين منور روشن شده در سن هشت سالگي، تلاش براي درك فيلم وصل نيكان حاتمي كيا، محاسبه هميشگي اينكه چند سال مونده تا من برم جبهه، تناقض حاصل از خوندن خاطرات اسراي عراقي و درك بدبختي اونا، زود فهميدن معناي مرگ و درك فاصله نزديك اون به آدما، خوابيدن به صورت گروهي با فاميل تو زير زمين از ترس وضعيت قرمز، نقاشي ها و بازيهاي دوران بچگي كه پر بود از فانتوم و تانك و موشك، شليك با تفنگ تو دوران راهنمايي براي آماده شدن براي جنگهاي احتمالي، همه و همه چيزايي هستن كه از اون زمان تو ذهنم موندن و فكر نمي كنم سالروز اومدن اينا به ذهن من و يا هر بچه ديگه اي، چيزي باشه كه بشه براش جشن گرفت و يا حتا گراميش داشت...



هم چنان به نظرات شما پاسخ داده مي‌شود!