توضيحيه بر وزن تكذيـبـيـه

باور بفرمايين من همچين استقبالي رو پيش بيني نمي كردم از جانب دوستان، نخ سوزن دوستاني كه براي اولين بار رد پايي از خودشون اينجا به جا مي‌ذاشتن. كامنتاي خصوصي دوستان مشتاق كار من رو به شدت شرمنده كرد. قضيه پست قبل هم يه جورايي جدي بود هم يه جورايي شوخي. اول مي‌خواستم طبق روال پست هاي قبلي در اين زمينه، تيتر پست رو بذارم "نيوز داغ بر وزن پياز داغ" اما اين شيطان رجيم نذاشت و گفت بذار ببينيم واكنش خواننده ها چيه. از اونجايي كه من اكثر كامنت گذاراي اينجا رو ميشناسم و از بر و بچ قديمي هستن مطمئن بودم كه از شوخيم ناراحت نميشن.

قضيه همش از خوندن يه خبر شروع شد. تو خبر اومده بود تو يكي از شهرهاي ايران يه بنده خدايي آدما رو استخدام مي كرده در ازاي روزي سي هزار تومن كه از صبح تا ظهر برن تو صف بانك براي خريد سكه! خوب قضيه هم دو سر برد بوده. سي تومن گير اوني ميومده كه صف رو تحمل مي كرده، حداقل سي تومن هم گير كسي ميومده كه سرمايه رو ميذاشته. (اون روزي كه من خبر رو خوندم سكه قيمت بانكيش با قيمت بازار آزادش حداقل 80 تومن اخلاف قيمت داشت). برا كسي كه مي رفته تو صف تنها سرمايه لازم يه كارت ملي بوده و چند ساعت از وقتش. پس باور بفرمايين شرايط كاري كه من نوشته بودم چندان بي ربط نبود. تنها ايرادي كه ميشه گرفت اينه كه من صاب كارو نميشناسم! اما خلاقيت ميشه به خرج داد و خودتون بشين صاب كار خودتون. از قديم گفتن كار نشد نداره ... 

پ.ن: كسايي كه هنوز نارحتن از دست من طبق سنت حسنه صدر اسلام ميتونن بيان تلافي كنن. ما گردنمون از مو باريك تره به امام...

من ‌و آرمان

تو پست قبل به اين اشاره كرده بودم كه واسه اين وبلاگ آرمانهاي زيادي داشتم. از خدا كه پنهون نيس از شما چرا پنهون باشه اين روزا اين آرمانا زيادي دارن بهم دهن كجي مي كنن و وجود خودشونو مي‌كنن تو چش و چال آدم. درسته من حال و حوصله كافي واسه آرمان بازي ندارم اما اونام بايد صبور باشن و به اين زودي جا نزنن. اصلن اين صبور نبودن دليل اصلي همه مشكلات اين مردمه! از غرولندهاي مردم تو تاكسي و صف نون درباره مشكلات مملكت و اهداي نور به قبر درگذشتگان! گرفته تا ابراز علاقمندي به اعضاي خانواده مربي‌ها از طرف تماشاچي‌ها تو استاديوم بعد از باخت، همه و همه به دليل كم صبر بودن اين جماعته. حالا گيرم يه مقداري وضع مملكت نا فرمه و آرمانها به جايي نرسيده شما بايد شلوغش كنين؟ چرا صبر نمي كنين تا اين طفل! انقلاب مسير خودشو پيدا كنه؟ حالا گيرم تيمتون 9-0 به تيم "صيفي كاران چالش" باخته. نبايد صبر كنين تا مربي تركيب تيمو بشناسه؟ بايد شروع كنين رو سكو شعار دادن؟

اصلن بحث چي بود به اينجا رسيديم؟ آهان بحث آرمانهاي من براي اين وبلاگ بود. خوب منم مثل هر انسان فرهيخته ديگه‌اي! قوياً اعتقاد دارم يكي از اهدافم تو وبلاگ نويسي ايجاد ارتباط با آدماي مختلف بوده. يه وختايي پيش مياد كه اين ارتباطا و آشنا شدنا ميتونه دو زار به درد بخوره. اين بار يكي از اون دفعاته. يكي از خواننده‌هاي اينجا از من خواسته يه پست بنويسم و تو اون از كسايي كه خواهان يه شغل پاره وقت هستن بخام تمايلشون رو اعلام كنن. من شرايط كار رو مختصرن توضيح ميدم دوستاني كه مايلن اعلام آمادگي كنن:

ساعت كاري: نصف روز

نوع كار: سبك بدون فعاليت فيزيكي 

تعداد روز هاي كاري در هفته: به دلخواه فرد از يك تا پنج روز در هفته

شهرهاي مورد نياز: تهران و ساير شهرستانهاي بالاي 50 هزار نفر جمعيت

مدرك تحصيلي: مدرك خاصي مورد نياز نيست (ترجيحن ديپلم)

جنسيت متقاضيان: خانمها و آقايان

ميزان دستمزد: 30 هزار تومان در ازاي هر نيم روز (قابل افزايش در صورت شرايط خاص)


هميني كه هستم

هوا خوبه و اتاق كارم تو خونه گرمه به ميزان كافي و من چند روزيه كه نرفتم پادگان و چند روز آينده رو هم قراره نرم1 و ديشب موفق شدم دو تا كاري كه طلسم شده بودن و به سر انجام برسونم و رفتم حمام و ريش زدم2 و ماكتي كه قرار بسازم تقريبن همه چيش روبراهه و پرينترم كه رفته بود تو بازي دوباره كار مي كنه و جوراب تميز دارم و فيل.تر شكني كه دارمم خوب كار مي كنه و كلي پول تو پوكر بردم3 و عينك جديدمم كار مي‌كنه4 و اخبار مملكت پره از سوژه واسه نوشتن و حس كار كردنم دارم و به اندازه كافي سر خوشم و برا ناهار قراره آشپزي كنم و شايدم كمي كيك بپزم حتا....

با همه اينا نمي دونم چم شده كه حس نوشتن نيست. انگار سالهاست اينجا ننوشتم و قرارم نيست بنويسم. حتا باور كنين تو اين قحطي سوژه، چند تايي سوژه دبش هم سراغ دارم دربارشون بنويسم. اما حس نوشتن نمياد. شايد بر مي‌گرده به آرمانهايي كه داشتم برا اين وبلاگ. آرمانايي كه ظاهرن زيادي شبيه آرماناي امام راحل بودن! شايد تو همين روزاي آينده بنويسم از همه چيزايي كه اين روزا مي‌شده از شون نوشت. از سوالي كه هميشه از اندي داشتم و هيچ وقت جوابي نگرفتم براش! از ماكتي كه دارم مي‌سازمش. از داستان اون كلنگه يا عجين شدن ما با ژاپنيا تو چيزي غير تخمه ژاپني يا روشنگري برا راننده هاي عزيز...


1- بايد سرباز باشين تا بفهمين يه هفته پادگان نرفتن بدون اينكه مرخصي بگيري چه حالي ميده!

2- ريش زدنم باز بر مي‌گرده به اينكه بايد سرباز باشيد! تو سربازي نميشه ريش مدل دار بذاري و منم چون گانز مي‌ذارم (همون پرفسوري يا ريش بزي خودمون!) فقط وقتي ميگم ريش زدم كه تونسته باشم تنوعي داده باشم تو قيافم!

3- چي فك كردين پيش خودتون؟ بابام جان درسته كه من 240 هزار دلار بردم تو پوكر. اما نه تو پوكر واقعي بلكم مجازي و اونم تو فيس بو.ق. حالا گيريم من آدمي بودم كه سر پول پوكر بازي مي كردم. يكي تون نبايد بگه تو پولت كجا بود كه بري قمار؟؟

4- عينكم از اون مدل جاسوسيا نيس كه از كار كردنش ذوق كنم! عينك جديدم يه فريم خاصي داشت كه اپتومتريسته مي‌گفت اگه اينو بزني سر يه هفته چشات ميفته كف دستت! زدم نيفتاد!