تلاش مي كنم تا كاريكاتوري از بزرگمهر حسين پور رو براي مهمون لهستانيم توضيح بدم. همزمان با توضيح دادنم زور مي زنم يادم بياد كه آيا اين قصه ي به شدت آشناي مرغابي و لاك پشت ما معادل بين المللي هم داره يا نه. متوجه نكته اي ميشم كه تا به حال كمتر بهش فكر كرده بودم.  وقتي مجبور ميشي چيزي رو براي كسي توضيح بدي، بيشتر دربارش ميفهمي انگار...

قصه پر غصه مهاجرت يا موندن، نه براي همه ولي حداقل براي خيلي هامون يه قصه تكراري شده. وقتي داشتم كاريكاتور رو براي قيافه استفهامي ميشل توضيح ميدادم متوجه شدم كه رفتن براي كسايي كه اين روزا بهش فكر مي كنن، هر روز بيشتر از قبل شبيه اين كاريكاتور ميشه. اين روزها شايد همه نياز دارن به لاك پشتي براي رفتن از اين بركه دلگير و خدا ميدونه كه چقدر لازمه كه لاك پشته دهنش رو باز نكنه!

قبلن كه بيشتر از اين روزا به رفتن فكر مي كردم، برام هميشه دو تا پيش فرض براي اين كار وجود داشت و الان ديگه كم كم به تقريب قريب به اتفاقي! ميشه گفت كه ازش چيزي باقي نمونده! هميشه فكر مي‌كردم برا رفتن بايد اون قدر پول با خودت ببري كه حداقل برا يك تا دو سال نياز به كار نداشته باشي و دوم اينكه به جايي بري كه مصداق از چاله به چاه افتادن نباشه...

به بركت مسابقه اين روزاي دلار با طلاي زرد! ظرف يك سال، سرمايه اي كه يه مهاجر با خودش ميتونسته ببره نصف شده و با مسابقه جديد الظهور اعلام برائت از ايران! جاهايي كه ميشه رفت هم داره محدود ميشه به كشورهايي كه الان هم ميشه بي ويزا رفت!

شايد سال پيش تصور يوروي 3500 تومني چيزي كابوس وار بود برا آدماي مثل ما كه بايد تو يه كشور ديگه خرج زندگي رو با دلار بدن يا يورو. اما خوبي زندگي تو ايران اينه كه مثل اون قورباغه تو قابلمه روي گاز! ميشه به همه چيز عادت كرد. ميشه عادت كرد به از دست دادن نيمي از هر چي كه داري، ميشه عادت كرد به سورپرايز صبح بعد بيداري، ميشه عادت كرد به طنز زندگي ادواري، ميشه عادت كرد به گير و گور قانوني، ميشه عادت كرد به ديپلماسي آب دوغ خياري...


توضيحات ضروري: خدا رو شكر من قضيه رفتن يا نرفتن رو مدت هاست با شيوه «پاك كردن صورت مساله با مداد پاك كن خرسي! » از زندگيم پاك كردم و شنگولم! همين كه نيمي از زندگي ما درگير مهاجرته فكر كنم خودش به اندازه 5 سال آينده ظرفيت ذهنيمون رو پيش خور كرده!