مكان: كف اتاق

زمان: ساعت 4 صبح

اگر اين موذن بد صداي مسجد بگذارد مي‌توانم چشم‌هايم را ببندم و تصور كنم كه در آشپزخانه مشغول شستن ظرفي. سه ساعتي است گوش شيطان كر اسكايپ بازي در نياورده و اتصالمان قطع نشده است. تو در سكوت ظرف ميشوري و من دراز كشيده‌ام و چشمهايم را بسته‌ام و مثل تو سكوت كرده‌ام...

دقيقش را بخواهي 2 سال و 7 ماه و 9 روز است كه سوال «تنهايي سختت نيست؟» تكراري شده است و من 2 سال و 7 ماه و 9 روز است كه عادت كرده‌ام لبخند بزنم و بگويم «سخت كه هست، اما آدم عادت مي‌كنه» و تو خود بهتر از هر كسي مي‌داني كه ما چقدر دروغ گفته‌ايم و اين تنها چيزي است كه بدن و فكرمان به آن عادت نمي‌كند و من چقدر دوست دارم اين عادت نكردن را...

من دراز كشيده و منتظرم تا تو ظرفها را بشوري و بيايي تا بخوابيم. هر چند با اختلافي 5000 كيلومتري. مكان از دستمان رفته است اما باكي نيست زمان با ماست. زمان هم نباشد خيالي نيست بُعد سومي خلق مي‌كنيم. گيرم همه اين‌گونه نباشند. ترسي مگر هست از نرفتن راه صاف زندگي؟ 13 سال و 7 ماه و 4 روز است كه زيگزاگ رفته‌ايم و هيچ وقت مسير زندگي را با قطب نماي نافمان انتخاب نكرده‌ايم. گيرم اولش سخت بود اما الان به جرات مي‌توان گفت كه اين يگانه راه است براي تكراري نشدن و درجا نزدن. وقتي سر به هوا باشي و بازيگوش، هيچ وقت هيچ منظره اي تكراري نمي‌شود و هيچ وقت حرف زدن با تو تكراري نمي‌شود و هيچ وقت خنديدن و گريه كردن با تو تكراري نمي‌شود. قائل شوي به هزار راه نرفته و هزار مسير براي رسيدن، هميشه راهي هست كه مي‌توان آن را رفت و هميشه اين تضمين وجود دارد كه هر وقت بخواهي مي‌تواني ديگر نروي، از راه ديگري بروي، يا حتا بنشيني و چاي دم كني و در كنار جاده به تلاش‌ آدمها براي سبقت گرفتن از ديگران لبخند بزني...

اين سبك زندگيِ پيچاپيچِ ماركز وار را مديون همراهي تو در تمام اين سالها هستم. مديون تو براي پذيرفتن فلسفه زندگي عجيب و غريب من. مديون تو براي پذيرفتن متري كه تنها در دستان من پيدا مي شود. متري كه اگر چيزي را با آن صد بار اندازه بگيري هر بار يك اندازه مي‌دهد و تو حتا يك بار هم تعجب نكرده‌اي از ابتدا تا كنون. در برهوت روزگاري كه با متر ديگران هر چيزي فقط يك اندازه دارد و هر مشكلي فقط يك راه دارد و هر مسيري فقط يك مقصد دارد و هر كالايي فقط يك قيمت، نعمتي است بودن چون تويي براي همراهي با تمام باورهاي آليس وار من ...

چند صباح ديگر دوباره خواهي آمد و من در پشت آن شيشه‌‌هاي كذايي از ديدنت به اندازه آن سالها كه بچه بوديم و از راه مي‌رسيدي، ذوق خواهم كرد. اين ذوق بچه گانه نه به شناسنامه من مي‌خورد نه به شناسنامه تو. خيالي نيست اگر معيارهاي زندگي‌مان در قوطي هيچ عطاري در شهر اطرافيانمان يافت نشود. مهم اين است كه قوطي من و تو كه روزي روزگاري آن را از عطاري بي نام و نشان به عاريت گرفته ايم سرشار است از لذت‌هاي ناب زندگي كه هيچ گاه دست و دلمان براي خرج كردنش نلرزيده‌ است. تو خواهي آمد و من كسي را در آغوش خواهم گرفت كه به اندازه تمام روزهاي نبودنش تجربه كرده، بزرگ شده و خودش و حتا من را شناخته است. تو مي‌آيي و دل من را كه براي پر كردن جاي خالي دلي كه براي من گذاشته بودي با خود برده بودي، با خود مي‌آوري و با هم مي‌خنديم به تصور آدمها از ضرب المثل «از دل برود هر آنكه از ديده رود». تو دوباره خواهي رفت و خواهي آمد و ما دوباره ثابت خواهيم كرد نه كسي چون تويي دارد و نه مني چون تو كسي خواهم داشت ...