و اما بعد از غيبت صغرا

فضا داخلي، عصر يك روز معمولي، ساعت 17 بعد از ظهر

از روز قبل تو شهروند موقع خريد تصميم گرفته بودم كه ناهار هات داگ بخورم. واسه همين چند تا هات داگ خريده بودم و مشغول سرخ كردنش بودم. هات داگا كه اماده شدن يادم افتاد كه گوجه تموم شده و حس غريبي! (مشغول زمبه هستين فك كنين حسش گ.ش.اد.ي بوده!) مانع از اين ميشد كه واسه خريدنش از خونه برم بيرون. همون حس باعث شد كه بي خيال نبودن كاهو هم بشم. نتيجه ساندويچ هات داگي بود كه فقط نون بود و خيار شور و هات داگ. گفتن نداره كه موقع خوردن به نظر بي مزه ترين ساندويچ دنيا مي اومد و حتا به نظرم خود هات داگم بي مزه بود و پشيمون بودم از انتخابش! (خريدم يه جورايي هات داگ مرغ محسوب مي‌شد) 

فضا داخلي، فرداي اون عصر معمولي، ساعت همون حدودا

با توجه به اينكه هات داگ خريداري شده تموم نشده بود بايد يه بار ديگه مستفيض مي‌شدم. اين بار هم نون تازه بود، هم گوجه، هم كاهو و به ميمنت حضورشون ادويه به ميزان لازم! نتيجه كار چيز بلكل متفاوتي از آب در اومده بود. ساندويچ تهيه شدن پهلو مي زد به ساندويچاي هات داگ فروشاي مشهور شهر و به نظرم هات داگهاي ساختار شكنم بسيار لذيذ بودن و مي‌شد دوباره خريدشون!

بعد از بلع ساندويچ دوم به همراه نوشابه در حالي كه دست سيري بر سر شكمم مي‌كشيدم غرق در اين انديشه شدم كه واقعن دليل اين همه تفاوت چي بود؟ من هر روز به يه اندازه گرسنه بودم پس فرضيه اينكه گرسنگي باعث خوشمزه شدن ساندويچ دومي شده منتفي بود. نظريه نخ نماي «خوب بابام جان اصل ساندويچ به مخلفاتشه» هم زياد كاربردي نداشت چون من روز اول حتا به داگ بودن هات داگ خريداري شده هم شك كرده بودم از فرط بي‌مزگي! تنها گزينه‌اي كه به ذهنم رسيد كه مي تونست توجيه كنه اين همه تفاوت رو كليشه‌اي بود كه ذهن آدم اينجور وقتا ميسازه. ذهن من كليشه‌اي از يه ساندويچ هات داگ خوشمزه داره كه هر تصوير ديگه اي رو با اون وفق ميده و در صورت عدم تشابه ريجكتش مي كنه. برام جالب بود كه آدما از اين تصويرا زياد تو ذهنشون دارن بدون اينكه متوجه باشن. جمله «انتظار فرج از نيمه خرداد كشم» قرار بود متن يه پست باشه و من بعد از يه روز به همه بگم كه منظورم برگشت عسل بانو بوده از بلاد كفر به مام وطن تو اواسط خرداد. بعد چند تا كامنت اول رو كه ديدم برام جالب بود كليشه هايي كه آدما از اين يه جمله و يا من كه گفتمش تو ذهنشون دارن. واسه همين پي نوشت رو گذاشتم و كامنتا رو چند روزي تاييد نكردم. 

به نظرم اينكه ذهن كليشه مي سازه از دنياي اطراف يه جورايي كمكه به اينكه داغ نكنه. خوبه اما به نظرم همه جا نتيجه خوبي به همراه نداره. باور كنين اينكه نتوني از يه ساندويچ لذت ببري به خاطر اينكه گوجه نداره خيلي دردناكه! اين جور وقتا لازمه بپذيري يه وقتايي برداشت ذهني تو غلطه و يا ممكنه غلط باشه. ممكنه بشه برداشتي متفاوت داشت از حرف يه دوست و يا بشه قبول كرد دنيا هميشه اين رنگي نيست كه به چشم تو مياد. رو بدي به ذهنت چنبره ميزنه رو همه مفاهيم اطرافت و يه روز به خودت مياي و مي بيني كه داري يه ساندويچ بي گوجه رو گاز مي‌زني و لذت نمي‌بري. باور كنين خيلي بده. باور كنين ...

پ.ن: فك كنم لازم به گفتن دوباره نباشه اما واسه دوستاني كه سه پي دوم تاخير فاز دارن عرض مي كنم. پست قبلي هيچ معنايي نداشت غير از اينكه اواسط خرداد عسل بانو مياد بعد چند ماه نبودن.

بدون شرح

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم ...


پ.ن: كامنتهاي اين پست تا يكي دو روز تاييد نميشن تا برداشت دوستان از جمله مذكور ضبط و ربط بشه. شما چه برداشتي ازش داريد؟

دنبه نباشيم!

روزمره كه زندگي مي كنيم متوجه تغييرات اطرافمون نميشيم. شايد فلسفه ضرب المثل بچه همسايه زود بزرگ ميشه همين باشه. زندگي مي كني و سعي مي كني خودت رو بر اساس معيارهاي جامعه اطرافت بسازي و نهايتن يه جايي احساس مي كني شدي اون چيزي كه لازمه. شرايط جوري ميشه كه تو نيازي به تغيير در خودت حس نمي كني. حست اينه كه هميشه همه چي همينجور باقي ميمونه غافل از اينكه اطرافت همه چي در حال تغييره. غافلي از اينكه ممكنه ده سال ديگه چيزي كه الان هستي پشيزي ارزش نداشته باشه برا جامعه. يه چيزي تو مايه هاي پنبه‌زن هايي كه صبح از خواب پا شدن و ديدن دستگاه پنبه زني برقي داره پنبه زندگيشون رو ميزنه! شايد اين جور وقتا لازمه هر چند وقت يه بار،مثل همون اولا سرتو از لاك در بياري و ببيني دنيا در چه حاليه.

ديروز چند برگ كپي گرفتم و براي اينكه تا نخوره گذاشتم بين چند برگ روزنامه اطلاعات كه اونجا رو ميز بود. خونه كه رسيدم طبق عادتي قديمي يه نگاه به روزنامه‌ها انداختم. تو ستون چهل سال پيش در چنين روزي ، مطلبي چاپ شده بود درباره افزايش قيمت گوشت گوسفند تو سال 1350. خبرنگار گفته بود در اثر كاهش كشتار قيمت گوشت گوسفند به  ۱۰۰ تا ۱۱۰ ريال و دنبه به ۱۱۰ تا ۱۱۵ ريال رسيده. ناخودآگاه خودم رو گذاشتم به جاي دنبه و به سرنوشت غريبش فكر كردم. سال 1350 اونقدرها ازمون دور نيست كه نشه تصورش كرد. تغيير سبك غذا خوردن آدما دنبه رو از ارج و قرب انداخته و اگه دست نجنبوني بعيد نيست تغيير طرز تفكر آدما، تو رو هم از سكه بندازه. پس لازمه مثل دنبه بي‌خيال نباشي و كاري كني...

پ.ن: به نظرتون گوشت چي كار كرده كه هنوز پادشاهي مي كنه؟

تشكر نوشت: از تمام همسفران عزيز كه به خاطر سفرمون به كاشان من رو تو نوشته ها و كامنتهاشون مورد لطف خودشون قرار دادن بي‌نهايت تشكر مي‌كنم.


سفرنامه


مي دونم الان كه دارين اينجا رو مي خونين پيش خودتون ميگين ديگه الان سفرنامه نوشتن به درد نميخوره و ديگه بيات شده و بايد زودتر مي نوشتي و يه مشت از اين حرفا. لازمه توجهتون رو به سفرنامه ناصر خسرو جلب كنم كه بعد اين همه سال هنوز خواننده داره و بيات نشده. پس سفرنامه ماركوپلو اگه دو سه روز ناقابل ديرتر نوشته بشه كه جاي خود داره و هيچ مشكلي پيش نمياد.

در گام نخست بايد تشكر ويژه كنم از تمام بچه‌هايي كه تو اين سفر همراهمون اومدن و باعث شدن جمعي شكل بگيره و به همه تو جمع خوش بگذره. لزومي به نام بردن از كسي نيست از تك تك بچه هايي كه در ادامه ليستشون اومده تشكر مي‌كنم كه خاطره خوبي رو رقم زدن.

سفر ما به شهري بود كه من در اون متولد شدم. اگه هر جايي از اين متن بخام تعريفي بكنم از جاهايي كه رفتيم مي دونم شماها شروع مي كنين به تيكه پروندن به من كه دارم تبليغ شهرمون رو مي كنم و از اين حرفا. من هم به جاي اين كار و گفتن از جزييات سفر سعي مي كنم همراهانمون تو سفر رو براتون معرفي كنم. گفتن نداره كه با خوندن معرفي ها مي تونيد بفهميد ما كجا ها رفتيم و چيكارا كرديم!

ترتيب اسامي طبق ليستيه كه كنار دستم بود و هيچ نظم خاصي نداره!٬

ديوانه نامه (فاخته). همسفر هميشه آروم و هميشه حاضر در همه برنامه ها و كاملن وقت شناس. نقاشي قشنگش از خواننده هاش يه جورايي تو اين سفر رونمايي شد كه براي من و خيلي از بچه‌ها جالب بود. يكي از سورپريزها در اين سفر حضور مادربزرگ ايشون در كنارمون بود كه انصافن پا به پاي ما اومدن و من رو شرمنده خودشون كردن. يه قوري چايي بدهكارم به فاخته عزيز و مادربزرگ گلشون.

نت صفر: مقاوم ترين فرد در برابر وسوسه‌هاي شيطاني! كسي كه حاضر نشد با گرفتن حتي يه تراول ۵۰ تومني روي خوش به حركات موزون نشون بده و حتا دو تا تراول ۵۰ تومني داد كه ازش از اين درخواستها نكنن! يكي از عكاسهاي گروه و فعال در زمينه شكار سوژه.

دختر باراني: موج سينوسي از انرژي و گوشه نشيني! در طول سفر ۱۷ ساعتمون حدود ۱۵۰ تا عكس گرفت كه ۱۴۰ تاش رو نيم ساعت اول گرفت. من نديدم طول مدت تهران تا كاشان رو بشينه رو صندلي. اگه تو سفرهاي بعدي هم انرژي داشته باشه به همون اندازه كه اولاش داشت عاليه! (واسه خود دختر باراني: سخت نگير دختر).

مضراب: همسفر كاشاني ما به همراه همكارشون و نامزد همكارشون. سمبل شرمساري براي من. فرصت نشد در طول سفر به اندازه كافي جوياي احوالشون باشم. صحنه‌اي كه به علت كمبود جا سه نفري نشسته بودن تو دو تا صندلي و سعي مي‌كردن بخابن از تاثر برانگيزترين صحنه‌هاي سفر بود! تازه رفيق نيمه راه شديم و نياسر ازشون خداحافظي كرديم و زحمت يكي از بچه ها رو هم انداختيم گردن ايشون. حالا فهميديد چرا شدن سمبل شرمساري براي من؟

 شايد همه چيز شايد هيچ چيز (سلينا): باقلوا سفارش دهنده‌ترين فرد جمع! عضو تيم سه نفره اكتشاف نقاط كشف نشده خانه‌هاي تاريخي طباطبايي‌ها و عباسيان! ‌علاقمند به بالا رفتن از پله‌هاي تپل مپلي كه به جايي ختم نمي‌شدن.

كرگدن دل نازك و دوستش نرگس: نويسنده چراغ خاموشي كه در انتهاي سفر خودش رو معرفي كرد. با وجود اينكه من و دو سه تا از بچه ها ميشناختيمش باز هم بعضي ها ذوق كردن! هر چند خيلي علاقه داشت كه راننده سيبيل داشته باشه اما راننده به خاطر اصرار من شب قبل سيبيلاشو زده بود! جزء تيم سه نفره شرح داده شده در شرح حال سلينا!

باغالي: از دوستاني كه براي اولين بار زيارت ميشدن و كثرت جمعيت باعث شد نشه زياد با هم ديگه هم كلام بشيم. اميدوارم بهشون خوش گذشته باشه. (تابلو بود چيزي ندارم كه بگم؟)

يكي به من مي‌خندد (مستوره): مقام اول در پشتكار با فاصله بسيار زياد از ساير رقبا. مستوره از كرمانشاه خودشو رسونده بود براي اين سفر و ساعتهاي زيادي رو تو اتوبوس گذرونده بود براي بودن با بچه ها كه برام خيلي با ارزش بود. اميدوارم بهش خوش گذشته باشه. دو تا بسته باقلوا سفارش داده بود كه به موقع نرسيد و نصيب دو تا از بچه ها شد كه موقع سفارش دادن خسيس بازي درآورده بودن! من اشاره به شخص خاصي نمي كنم خودشون مي‌دونن! از همين تريبون اعلام مي كنم كه در اولين سفري كه خراب شيم سر مستوره تو كرمانشاه دو تا جعبه باقلوا براش مي‌گيرم!

حرفهايي كه به سختي كلمه مي‌شود (الهام و دوستش سمانه). تجسم بالقوه پري باخ پري باخ يا بري باخ بري باخ كه آخرشم نفهميديم به فعل در اومد يا نه! كسي كه از كل برنامه سفر فقط با بستني‌اي كه تو اتوبوس داديم حال كرده بود! يكي از اعضاي فعال در قسمت شورش در رستوران! ركورد دار گرفتن عكساي تكي با كليه ابنيه و مناظر سفر! 

شب است امروز (كوشالشاهي): يك بازنده سرافراز! با پشتكار ترين بازيكني كه به عمرم ديده‌ام. يكي از اعضاي تيم ميرزا قاسمي در سفر! به تنهايي تونست صبح زود چند دقيقه‌اي (زياد نه ها) كل اتوبوس رو دعاگوي خودش كنه با دير اومدنش! سفر رونده در اعماق غار!

نيم پوندي (هانيه و خواهرش هديه): دو نفر از تيم چهار نفره‌اي كه دو نفرشون در ادامه ميان! گروه جدا نشدني! حرفهاي تمام نشدني! داشتن هواي همديگه در طول سفر. خوش شانس ترين ميز در رستوران! عضو هيات رئيسه و تيم اجرايي بازي پانتوميم در مسير كاشان به تهران.

پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد (سارا و دوستش ساناز): دختر هميشه آماده واسه خواب جمع كه اتفاقن اكثر طول مسير رو بيدار بود. مالك قشنگ‌ترين چادر اهدايي در هنگام ورود به محوطه امام زاده‌اي كه سهراب سپهري در اون دفنه. نيمي از توصيفات بالا در مورد سارا و دوستشم صدق مي كنه چون با هم بودن هميشه. تنها كسايي كه فكر كنم كل مسيرو رو ۴ تا صندلي مشخص نشستن!

معماران هم مي‌نويسند (مرجان و دوستش فاطمه): يكي از معماران جمع حاضر. اضافه كننده به بار علمي سفر. نديدم خيلي شلوغ كنه. اگرم سوژ‌ه‌اي بوده كه ميشه اينجا براش دست بگيرم خواهش مي‌كنم خودش بياد اعلام كنه!

حميد و آناهيتا: از دوستاني كه براي اولين بار مي‌ديدمشون. كاملن محلول در سفر! اگر ما هم نبوديم فكر كنم بهشون خوش مي‌گذشت! :)) گذشته از شوخي فرصت نشد بيشتر آشنا بشم باهاشون. اميدوارم باز هم تو برنامه‌هاي بعدي ببينمشون.

طوطي قدقد ميكند به همراه خواهر زادش: اضافه شونده به گروه در قم! از ساعت ۶ كه از تهران راه افتاديم ۵ دقيقه اي يه بار تماس مي‌گرفت ببينه كي ميرسيم. آخرشم ساعت ۸ كه رسيدم قم ۵ دقيقه تاخير داشتن! مشتاق براي ديدن سرو ۳۰ ساله حياط خونه پدري من در كاشان و مقايسه اون با سروهاي باغ فين براي محاسبه سن سروهاي باغ فين! آورنده سوهان. ذوق كننده اعظم پس از ديدن برخي از چهره‌هاي وبلاگي.

سرزمين تنهايي: لينك و ديگر هيچ! از كل ۱۷ ساعت حدود ۱۵ ساعتش رو تلاش مي‌كرد تا آني دالتون لينكش كنه! :)). ۳۰ هزار تومن هزينه براي ديده شدن! گذشته از شوخي وكيل جمعمون از بچه‌هايي بود كه دوست دارم بازم باهاش همسفر شم.

كاغذ كاهي (نازگل): دبير ستاد كم كردن روي كوشالشاهي در بازي فوق الذكر! تغذيه مثل هميشه. پذيرايي فوق برنامه ميوه و شكلات در اتوبوس. ناكام در خريدن گل خشك شده در اثر اصرارهاي من! كمي با هم كل كل كرديم تو طول سفر اما خوشحالم كه تونست برنامه هاشو جابجا كنه و بياد.  

دل نوشت (عيسي) و دخترشان بنجشك: مثل هميشه اكتيو. پانتوميم باز حرفه اي جمع در بازي انتهاي سفر! همراه من در خيلي از بخشها در اتوبوس. آورنده هندوانه كه متاسفانه سالم برگشت منزل! تشكرات ويژه از كمكهاشون.

گودول (سعيد): عكاس جمع. گيرنده عكسهاي حرفه‌اي از دوستان در طول سفر. ايفاي نقشي مهم در ميانه اتوبوس! نفر ثابت در بخش جلوي اتوبوس. يكي از بزرگان مورد احترام جمع.

پرشان (رضا): شلوغ كن جمع! به هم ريزنده كافه ماجرا! بزرگ وعده دهنده در مورد ايجاد تغييرات در وبلاگش

لابد (هادي) و محمد رضا و حسين: از لژ نشينان انتهاي اتوبوس. حضور موثر در برخي از اختشاشات. ارائه دهنده پيشنهادهاي انتزاعي و جديد. گرمي بخش به محفل دوستان!

ص: چهره ساكت جمع و صد البته مهربان و ريز بين، شاهكار در تصميم گيري، شجاعت به خاطر حضور در غاري تنگ و تاريك در نياسر بدون توجه به قد و قامت.

يادداشتهاي يك دختر ترشيده و طاهره دوستش: آني دالتون، سوالات بچه‌‌ها درباره وبلاگش مثل هميشه. سيبل شدن به خاطر عنوان وبلاگش بازم مثل هميشه. خسته به خاطر بي‌خوابي شب قبل از سفر اما مثل هميشه پر انرژي و كنجكاو درباره تصورات بچه‌‌ها.

آزاده و مونا: مرموزترين چهر‌ه‌هاي جمع! در طول سفرهاي بعدي تلاش مي كنم تا بيشتر سر از كارشون در بيارم!

باغ بي برگي (محمد): تهران سوار شونده و قم پياده شونده! استيل خاص در انجام برخي از اقدامات!

ملكه نيمه شرقي و مرضيه دوستش: مثل هميشه با انرژي. كمي خوش خواب! مديريت انرژي در طول سفر! مراقبت دوستانه از همديگه در طول سفر.

سميه و يعقوب: ساكت ترين زوجي كه با همسفر بودن. اميدوارم بهشون خوش گذشته باشه. اونقده ساكت بودن كه نمي دونم چي بگم!

در اينجا مي تونين سفرنامه بچه ها رو بخونين. اگر كسي نوشت بگه اضافه كنم.

 سارا، طوطي قدقد ميكند، مضراب، هادي، ملكه نيمه شرقي، هانيه، ص، مستوره، نازگل، كوشالشاهي، باغ بي‌برگي، نت صفر،  دختر باراني، باغالي، محمد (باغ بي برگي)

 

و اما نهايت سفر

ديشب اولاي شب: تا ساعاتي ديگر در اين مكان چيزي شبيه سفرنامه نصب خواهد شد...

ديشب آخراي شب: من نمي دونم چرا به اين جمله قصه از كجا شروع شد علاقه خاصي دارم. اما دليلش هر چي كه باشه قصه سفر ما به كاشان هم از جايي شروع شده يحتمل. شايد بشه گفت از اينجا شروع شد كه من ۱۰ روز مرخصي داشتم و تو اين مدت به ذهنم رسيد ترتيب دادن يه برنامه يه روزه به كاشان مي تونه هم فال باشه و هم تماشا. حالا اينكه فال بوده يا نه و تماشا داشته يا نه رو مي سپريم به اهل فن!

و اما سفر. اگه بخام خيلي سريع برنامه جمعه رو مرور كنم بايد گفت ۶ صبح از تهران راه افتاديم و اونجا به ترتيب خانه عباسيان، حمام سلطان مير احمد، خانه طباطبايي‌ها و باغ فين كاشان رو ديديم و بعد رفتيم ناهار و بعد ازناهار رفتيم نياسر و در ادامه سر خاك سهراب سپهري و در نهايت برگشت به تهران.

اما مي دونم كه اين مدل گفتن فايده‌اي نداره و شماها كه اومدين اينجا ميخاين بدونيد تو اتوبوس كيا بودن، كي دست تو دماغش زياد مي كرد، كي كالري بيشتر سوزوند، كي موزون‌تر! از بقيه بود، كي مظلوم تر و كي مشكوك‌تر از بقيه بود و قس علي‌هذا!

اما باور كنيد كه بايد يه كم وقت بديد بهم. ديشب به دلايلي فرصت نشد بنويسمش. اما تو پست بعدي مي نويسمش. شايدم همين رو تكميل كردم به اضافه چند تايي عكس. از همسفرهاي عزيز خواهشم ميشه اگه از اين سفر نوشتن بگن تا لينك پستشونو اينجا بذارم تا همه بخونن.

باز هم مسافرت

با توجه به نظرات ارائه شده محل قرار همون ميدون انقلاب باقي موند. ساعت قرار هم كه همون 5.30 هست كه قبلن هم بود. با اين حساب دوستان لطف كنن راس ساعت ابتداي خيابون كارگر جنوبي جمع شن. هم آدرس مشخصه و هم اتوبوس تابلوئه از دور بنابراين امكان گم كردن همديگه نيست. با اين وجود عيسي لطف كرده يه عكس انداخته از ابتداي خيابون كارگر جنوبي كه ميتونه ديد بده به بچه ها كه قراره كجا جمع بشيم. عكس رو ميتونين اينجا و اينجا ببينين.

الان كه دارم اين متن رو مي نويسيم دقيقن 45 نفر پول دادن و اتوبوس هم 44 تا صندلي بيشتر نداره. فكر كنم خودم بايد برم جا خواب! بنابراين دوستان و خوانندگان گرامي كسي رو به جز جمعي كه با من هماهنگ شده با خودشون نيارن كه متاسفانه جا نداريم.

از تمام دوستان خواهش مي كنم كه راس ساعت اعلام شده بيان تا بتونيم زودتر حركت كنيم و از برنامه زماني تعيين شده عقب نمونيم. 

مهم نوشت: الان اسم واقعي كل 45 نفر موجوده. دو تا پيشنهاد دارم. پيشنهاد اول برا دوستانيه كه ميخان اسمشون لو نره. با من تماس بگيرن تا ميزان حق السكوت و نحوه پرداخت اون رو بهشون اعلام كنم. پيشنهاد دوم براي دوستانيه كه ميخان اسم واقعي يك يا چنذ نفر از همسفراشونو بدونن. اونام با من تماس بگيرن تا سر نرخ فروختن دوستان به توافق برسيم!


و اما مسافرت

با توجه به تعداد دوستاني كه لطف كردن و هزينه و رو واريز كردن و يا امروز قراره واريز كنن يه اتوبوس ميشيم براي مسافرت به كاشان. يه سري جزييات به مرور زمان يادم اومده كه اينجا مطرحشون مي‌كنم:

1- قرار نيست بريم ييلاق! واسه همين نيازي به لباس گرم نداريم! اما اگر سرمايي هستين يه چيزي دنبالتون باشه چون ممكنه عصر نياسر هوا يه نموره خنك باشه. ترجيحن براي كاشان لباستون سبك باشه و تيره نباشه تا اذيت نشين.

2- ساعت جمع شدنمون همون ساعت 5.30 هست. عيسي پيشنهاد داده براي دسترسي به پاركينگ شبانه روزي قرار رو منتقل كنيم به ميدون راه‌آهن. چند نفري موافقن و چند نفري مخالف. دوستان اعلام نظر كنن يا اگه جاي ديگه رو هم ميدونين بگين. من به نظرم ميدون آرژانتين هم با توجه به پاركينگ بيهقي مي‌تونه مورد قبول باشه. لطف كنيد بگيد تا بتونيم جا رو قطعي كنيم.

3- فكر نمي كنم به جز وسايل شخصي احتياج به چيز خاصي داشته باشيد. تنها چيزي كه آوردنش رو توصيه مي كنم دوربينه. چون جا براي عكس گرفتن زياده و اگر دنبالتون نباشه دلتون ميسوزه!

4- با چند جا تماس گرفتم گمنام ترين و درپيت ترين تورهاي يكروزه به مقصد كاشان حداقل هزينه‌اي كه ميگيرن 28 تومنه. با توجه به جزييات برنامه ما كه تفاوت محسوسي با برنامه تورها داره، هزينه ما منطقي به نظر ميرسه. آخرين برآورد من از هزينه هاي سفر براي هر نفر 30 تومنه. دوستان آمادگي داشته باشن كه مابقي هزينه رو تو اتوبوس جمع مي كنيم. آخر سفر هم فاكتور ميديم! :))

5- اگر كسي ميخاد بياد دنبالتون و اگه ميخاين اعلام كنيد كي مي‌رسيد: ساعت برگشت ما به تهران حدود 6.5 تا 7 هست. براي همين رسيدن به مبدا حركت حدود 10 تا 10.5 خواهد بود.  

6- نياز خيلي مهم: براي گرفتن مجوز از آژانس مسافرتي و همين طور ليست مسافرين اتوبوس (براي بيمه) نياز به ليست كامل اسامي افراد داريم. بديهيه كه اسماي وبلاگيتون اينجا كاربرد نداره. با توجه به اينكه بيمه در طول سفر خيلي خيلي مهمه لطف كنيد اسم خودتون و همراهانتون رو به صورت كامل براي من خصوصي بذاريد.

7- توصيه هاي حكيمانه‌اي هم داريم كه در اتوبوس به سمع و نظرتون مي‌رسونيم!



تحت آموزش & تحت نوازش

خوب قبل هر چيزي لازمه بگم كه دو ماه آموزشي چهارشنبه تموم شد و من تا 10 ارديبهشت مرخصي (به قول ارتشي ها فترت) دارم. تو ابن دو ماه پستي درباره اتفاقات پادگان ننوشتم. به دو دليل. يكي اينكه اتفاقات اونجا تنها وقتي با مزه و خنده داره كه تو فضا باشي و احتمال مي‌دادم براي خواننده‌ها كمي لوس باشه. دليل دومم اين بود كه مي‌خواستم وبلاگ خيلي به سمت سربازي نره. اما براي اينكه يه پست اين مدلي داشته باشم:

كم وبيش در جريانيد كه من موبايل برده بودم تو پادگان روز سه شنبه. احتمال مي دادم نگهبان باشم و واسه همين موبايل برده بودم كه تو اين مدت عكس بگيرم از بچه ها. سه شنبه شب آخر بود و بنا بر رسمي قديمي بچه‌ها نذر! داشتن بعد خاموشي بزنن برقصن! شب ساعت 11 به تحريك دو سه تا از بچه ها لامپا روشن شد و همه بيدار شدن. ملت شروع كردن به مسخره بازي و خوندن و رقصيدن و در نهايت جشن پتو. دونه دونه بچه ها رو گير مينداحتن زير پتو. يكي از بچه ها مثل فشنگ از دست تيم پتو به دست! در رفت و از پنجره آسايشگاه پريد بيرون. شانس بدش تا از پنجره پريده بود روبرو شده بود با افسر هنگ كه اومده بود ببينه سر و صدا براي چيه. با اومدن طرف همه پريدن رو تخت و خوابيدن. فردا مشخص شد كه تو كل پادگان يگان ما بيشتر از بقيه شورشو در آورده بوده و گفتن همه بازداشتيد و نمي تونيد بريد! صبح فرمانده گروهان اومد بهم گفت برو موبايلتو بيار! منم مثل بچه خوب رفتم گوشي رو آوردم دادم بهش. البته در طول مسير مموري رو درآوردم. فرمانده گفت  موبايلتو مي‌فرستم حفاظت اطلاعات برو از اونجا بگير! مي دونستم كه ميخاد بترسونه. كل پيچوندنامو ليست كرده بود و برام نگهبان تنبيهي گذاشت واسه جمعه كه همه رفتن. بقيش قابل حدس زدن بود. عصر صدام زد موبايل رو پس داد و نگهباني هم خط خورد. دوباره عكس گرفتم از بچه ها و با قبلي ها حدود 200 تا عكسي شد. چند تايي كه خودم هستم رو بعدن ميذارم. فرمانده‌هامون مي گفتن شما اينجا تحت آموزش نيستيد تحت نوازشيد. يه جاهايي حرفشون درست بود يه جاهايي غلط. در كل دوره خوبي بود و فراتر از انتظار من.

و اما كاشان

دوستان گرامي تنبل دقيقه 90 اي

پليز شماره تلفن هاتون رو بدين تا شماره حساب رو براتون بفرستم. كسي پولو نده يعني نميخاد بياد ها. جمعه صبح نيايد دم در اتوبوس گردن كج كنيد ها! چقدر ها داشت. به هر حال واسه تعيين وسيله و تعيين هزينه دقيق مسافرتمون به اعلام قطعي اومدنتون (كه همون واريز وجهه) نيازمنديم!

مسافرت وبلاگي - 2

قراره اينجا يه سري جزييات بگم درباره مسافرتي كه ميخايم بريم.برنامه كلي رو اينجا گفته بودم. خلاصش اينه كه قراره جمعه نهم ارديبهشت يه مسافرت يه روزه با بر و بچ وبلاگ نويس و وبلاگ ننويس بريم كاشان و نياسر.

اول اينكه ساعت جمع شدن دوستان 5.5 صبح روز جمعه هست و حركت هم ساعت 6 صبح بدون يه دقيقه تاخير. من شرمنده دوستاني هستم كه از الان قراره دير بياين. باور كنيد كه راس 6 راه ميفتيم و كسي رو هم تو مسير سوار نمي كنيم! دوستاني كه ميگن زوده، ما هر چي ديرتر بريم اونجا تايم كمتري داريم و هوا هم گرمتر ميشه. اونايي كه ميگن با چه بيايم اون وقت صبح عارضم حضور انورشون كه خوب بابام جان با همون چيزي بيا كه قرار بود 6 يا 6.5 بياي [نیشخند]. به هر حال روز جمعه با مترو نميشه اومد اما ماشين به مقصد ميدون هاي اصلي هست. هر چند مي تونين با هم قرار بذارين و يه وسيله بگيريد.

محل جمع شدن رو ميذاريم ميدون انقلاب چون هم وسط شهره و همه بلدن و هم تا اون جايي كه من خبر دارم اتوبوس هاي بي. آر. تي 24 ساعته كار مي كنن و ميشه بخشي از مسير رو با اونا اومد.  

با توجه به تجربه قبلي من درباره اين جور سفرا بهتره كه دوستان بخشي از هزينه رو قبل از سفر به دست من برسونن به عنوان تاييد حضورشون در برنامه. مهم ترين هزينه سفرمون اتوبوسه كه من دقيقن بايد بدونم چند نفر رو اون روز تو ميدون قراره ببينم! به همين دليل لازمه كه دوستان براي هر نفر 20 هزار تومن رو به حساب بريزن يا كارت به كارت كنن. دوستاني كه اعلام آمادگي كردن و يا قصد دارن اعلام آمادگي كنن بايد به وسيله كامنت خصوصي يا عمومي يا ميل، براي من شماره تماسشون رو بذارن تا هم اون روز در دسترس باشن هم من شماره حساب رو بهشون بدم. آخرين مهلت براي واريز وجه و قطعي شدن حضورتون تا آخر وقت دوشنبه هفته آيندست.

اما يه سر ريزه كاري:

1- اگر نميخاين بقيه بدونن شما كي هستين و شخصيت مجازيتون با حقيقيتون با هم وصلت نكنن لزومي به معرفي وبلاگتون تو جمع نيست. كافيه خودتون رو به عنوان يه خواننده معمولي معرفي كنيد. به خاطر اينكه بقيه نفهمن كي هستيد مسافرت به اين توپي رو از دست نديد!

2- مي تونيد هر كسي رو خواستين دعوت كنيد يا حتا تو وبلاگتون لينك بذارين براي اين سفر. سفرمون يه برنامه عموميه. مي تونيد همراه بياريد يا نياريد. محدوديتي درباره تعداد دوستانتون نداريم. فقط بايد تعداد دقيق رو تا زمان تعيين شده به من اعلام كنيد.

3- صبحانه و نهار و شام رو داريم. محدوديتي براي آوردن قاقا لي‌لي نداريم. تازه بغل دستي هاتون خوشحالم ميشن!

4- دوستاني كه تو شهراي اطراف هستن ميتونن خود كاشان به ما ملحق شن و اونجا رو با بچه ها باشن. استثنائن بچه هايي كه قم هستن رو تو مسير مي تونيم سوار كنيم كه طبيعتن خودشون با هم هماهنگ مي‌شن و يه جا همه رو سوار مي كنيم.

بقيه چيزايي كه الان به ذهنم نمي رسه رو تو پست هاي بعدي مي گم . هر سوالي دارين بپرسين.