گاهی زمان تعریفش عوض می شود. من تجربه عوض شدن واحدش را هم داشته ام. گاهی یک ماه برایت کسر کشداری است از بی نهایت پیش رو و گاهی همان یک ماه لعنتی به پشت سر که می رسد انگار چرت کوتاه بعد از دوغی بوده است در یک ظهر کشدار تابستان. 

با این تعریف از زمان، صحبت از سال که می شود قضیه ترسناک می شود. وقتی داشته ها و نداشته هایت را با متر سال به محکمه می بری راضی بر نمی گردی. نمی شود که برگردی. مگر ممکن است؟ 

بچه که بودیم همیشه برای همه چیز زمان بود. حتا وقتی قسمتی از سریال بی تکرار شبکه اول سالهای پس از جنگ، به خاطر قطع برق از دستمان می پرید، می شد دلخوش بود به اینکه زمان هست برای دیدن مجدد تمام سریالهای دنیا. زمان هست برای داشتن بزرگترین آرشیو فیلم دنیا. با همین منطق زمانی بود که ذوق می کردیم وقتی فیلم سینمایی بعد از کارتون عصر جمعه تکرار همان فیلمی بود که سه سال پیش نصفه دیده بودیم. 

اما این روزها این منطق ساده لعنتی کار نمی کند. زمانی نیست برای هیچ چیز. باید مداد به دست گرفت و تیک زد. باید دست کشید. باید اولویت داد. باید بی خیال شد. باید انتخاب کرد. باید توجیه کرد. باید حتا زمان دقیق داد. 

این می شود که خودت از خودت طلکبار می شوی. بدهکار که شدی باید صاف کنی. تمام آن چیزی را که فکر می کردی زمان برایش داری و می بینی که نداری...