توصیف یک آقای خیلی آقا از چشم سفیدی یک پاچه ورمالیده
از دفتر خاطرات يك آقاي خيلي آقا
سه شنبه ساعت 10 شب، مكان اتاق نشيمن، روزي از روزهاي سال 1389 هجري شمسي
زنم زناي قديم، ضعيفه رفته شكايت و شكايت كشي. اونم چي. اينكه من نفقه نميدم. بشكنه اين دست. اينا كه ميگن نباس به زن جماعت رو داد حق دارن به مولا. چش سفيد رفته شكايت كرده كه من بهش خرجي نميدم. نميدونم با اين پولا كه بش ميدم چي كار مي كنه. آفتاب به آفتاب واسش 500 تومن ميذارم دم تاقچه. هيش وخ ازش نپرسيدم كه باهاش چيكار ميكنه. اگه هر شب تو تشک سين جينش ميكردم كه بگه چي خريده و چند خريده كارش به اينجا نمي رسيد كه بره پيش عريضه نويس و جيك و پوك زندگيمون رو بريزه رو داريه. نومه اومده كه باس فردا برم دادگاه. ببين كارمون به كجا رسيده....
پنج شنبه ساعت 9 شب، مكان همون جاي قبلي:
ديروز رفتيم دادگاه. ورپريده جلو رو من به قاضي ميگه 500 تومن كمه و باس كاري كنين شوهرم بهم روزي 2000 تومن خرجي بده. فك مي كنه من سر گنج نشستم. بین خودمون باشه هيش وخ فكر نمي كردم بتونه اين همه پاچه ور ماليده باشه. تا حالا همچين جنمي ازش نديده بودم. يه جورايي حال كردم. اولاش پيش خودم مي گفتم هر چي نكني اونم كه اونجا نشسته مرده و نهايت اين مرافعه به اينجا ختم ميشه كه ميريم سمت خونه و اون مثه موش تو ماشين ميشينه و من بش ميگم لازم بود خودتو كنف كني؟ همينو مي خواستي كه قاضي بگه پول تو جيبي تو قانون نيومده؟ يه شب قبل خواب! به خودم مي گفتي يه چيزي ميذاشتم روش. ولي بعدش كه مردك شروع كرد به حرف زدن همه چي بهم ريخت. ازم خواست نظرشو تامين كنم كه من زدم به صحراي كربلاي من از كجا بيارم. كلي ادله رديف كردم كه عيال تو خونه خوشبخته و مگه پول خوشبختي مياره و اين حرفا. اما اصلن به خرجش نرفت. داشتم پي روزي دو تومن رو به تنم مي ماليدم كه نسناس دراومد گفت به حكم دادگاه بايد ماهي 100 تومن به زنت بدي. به مولا چار شاخ شدم. كجاي دنيا يه قاضي مياد يه چيزي بذاره رو ادعاي شاكي و حكم صادر كنه. غلط نكنم از ريخت من خوشش نيومده بود. الان دارم به اين فكر مي كنم كه اين نامسلمونا به چه حقي كردن تو پاچه من كه باس از فردا خرجي ضعيفه رو دست كم 6 برابر كنم؟
احتمالاً هفته بعد، ساعت نامشخص، مكان احتمالاً همان جا: (اين بخش از خاطرات تصورات نويسنده وبلاگ از اتفاقات روزهاي آتي است و هر گونه مشابهت با اتفاقات واقعي قوياً تاييد ميشود)
امروز كه سر برج بود واسه اينكه كم نيارم چار تومن گذاشتم دم تاقچه. ميخواستم دقيق 3300 بذارم گفتم فردا ازش كم ميذارم. از روز بعد دادگاه رفتم تو بازی. ديشب موقع خواب بهش گفتم تو كه ماهي صد تومن پول توجيبي ميگيري باس سر و ريختتم مثه اينا باشه كه ميان تو این بوتيكا واسه خريد. چرا به من كه مي رسي بوي ننجون خدا بيامرزمو ميدي؟ همين زري خانم زن همساده بالايي رو ببين. آدم نگاش ميكنه حظ ميكنه. من كه دارم ماهي صد تومن ميدم شب ها هم باس حس كنم كسي كه پيشمه ماهي صد تومن پول تو جيبي ميگيره و ......
پ.ن ۱: اصل خبر كه يه ماجراي واقعي هست رو ميشه به راحتي حدس زد: تو خبرا بود كه زني با مراجعه به مجتمع شهيد محلاتي شكايت كرده كه شوهرش روزي 500 تومن بيشتر بهش خرجي نميده و خواسته كه روزي 2000 تومن بگيره! با زير بار نرفتن مرد، قاضي حكم به نفقه 000 100 تومني داده.
پ.ن 2: تو پست بعدي نظر جدي خودمو در اين باره مينويسم. در راستاي طولاني نشدن پست و اطمينان از داشتن سوژه واسه پست بعدي! كفايت مكالمات اعلام ميشود.
دوستان گوگل ريدري يا ساير فيد خوانها لطفا از اون Subscribe in a reader استفاده كنن. اونايي كه مي خوان مطلباي جديد براشون فرستاده بشه ميل خودشونو واسه من به آدرس a.9173@yahoo.com بفرستن يا ميل رو تو نظرات بذارن.
دوست داشتم اسم اينجا هم جالب باشه، هم تو ذهن بمونه و هم بي معني نباشه. يادم نيست چه جوري رسيدم به كلمه ماركوپلو ولي چيزي كه باعث شد ازش خوشم بياد اين بود كه همه ماركوپلو رو ميشناختن و اسمش مترادفه با سفر و تجربه هاي زياد. از اونجايي كه اكثريت وبلاگ نويسا كم سن تر از منن تا اينجاي قضيه حل بود. بحثي درش نيست كه من با تجربه تر از اون اكثريتم و ميتونم ماركوپلو شون باشم.