|
|
|
|
|
بودن خاله شادونه نبودن سه كودك 7 ساله نبودن تنوع در زندگي مردم بودن 1000 نفر اضافه در سالن بودن فاجعه هاي مكرر نبودن فردي براي پاسخگويي احتمالن در چند روز آينده موارد زير به عنوان علت حادثه بيان ميشه: علت حادثه از نگاه فرماندار خرمدره: طمع كاري مسئولان برنامه و فروختن بليط اضافه (4000 تا به جاي 3000 تا) باعث اين اتفاق شده است... علت حادثه از نگاه مدير برنامه هاي خاله شادونه: تاخير مسئولان سالن در باز كردن درهاي خروج و تناسب نداشتن اندازه درها با ظرفيت سالن باعث ازدحام و بروز حادثه شد... علت حادثه از نگاه مسئولان سالن: اعلام يك باره پايان برنامه از سوي مجري و زمان بندي نامناسب پذيرايي و نبودن فرهنگ سازي در ميان مردم درباره هجوم نبردن به سمت درهاي خروج باعث زير پا موندن چندين نفر شد... علت حادثه از نگاه خاله شادونه: فروش بليطهاي تقلبي و فروش خارج از گيشه برنامه و هم چنين حضور افراد بدون بليط باعث ازدحام در سالن شد. وقتي مسئولان براي اجاره يك سالن چندين ميليون پول ميخواهند، برگزار كنندگان به سمت فروش بيشتر بليط براي جبران هزينه هاي خود سوق داده ميشوند... علت حادثه از نگاه رئيس اورژانس خرمدره: آمبولانسهاي ما 5 دقيقه و 42 ثانيه بعد از اعلام حاثه به محل رسيدند. حادثه به ما دير اعلام شده بود و ازدحام مردم بيرون از سالن هم مانع فعاليت پرسنل ما شد. زمان مراجعه ما دو كودك فوت شده بودند و ساير مصدومان هم بلافاصله درمان شدند... علت حادثه از نگاه رئيس آتش نشاني: نبودن مكان هاي برگزاري مناسب در شهر علت حادثه است. كارشناسان ما هفته گذشته نامناسب بودن راههاي خروج رو به اطلاع مسئولان سالن رسانده بودند كه متاسفانه اقدامي نشد تا به اين حادثه تلخ منجر بشه... علت حادثه از نگاهشهردار خرمدره: نسپردن مسئوليت برنامه به مسئولان شهري علت اصلي اين حادثه بود. البته نبايد از پرداختن به مسائل بي اهميت در برنامههاي اين چنيني و مغفول ماندن فرهنگ سازي درباره مسائل مهم تر غافل شد... و علت حادثه از نگاه مردم و شما؟ پ.ن: روز پنج شنبه در برنامه اي با حضور خاله شادونه در شهر خرمدره به علت ازدحام افراد در خروج از سالن در پايان برنامه عدهاي زير دست و پا ماندند. در اين حادثه دو دختر 7 ساله و 6 ساله و يك پسر 7 ساله فوت شدند. يك نفر در كماست و چهار نفر هم حالشان بد است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدونم اون بنده خدايي كه براي اولين بار اصطلاح «در هميشه به يك پاشنه نميچرخه» رو به كار برد چي ديده بود كه اينو گفت اما اين روزا هر روز اين باور بيشتر پر رنگ تر ميشه كه تو اين خاك گهرخيز هميشه در به يه پاشنه ميچرخه. گفتن نداره كه يكي از معضلات قديمي اين مملكت فساد و لاپوشوني كردن اون توسط متوليان مملكته. خيلي از دوستان اعتقاد دارن كه براي رفع اين معضل بايد اميد داشت كه ذره ذره و از جاهاي كوچيك تري شروع كرد به مبارزه و سوال پرسيدن تا يه روزي كسي جرات نكنه خلافي كنه چه برسه به اينكه ترسي نداشته باشه از لو رفتنش... كميته انضباطي فوتبال امروز راي خودشو درباره پرونده تباني فوتسال1 صادر كرده. من خيلي فوتبالي نيستم اما اونچه تو اين خبر براي من جالب بود اين بود كه كميته انضباطي چهار تا از بازيكنان، كاپيتان، سرپرست و مربي تيم پرسپوليس رو به جرم تباني چندين ماه محروم كرده و چندين ميليون هم جريمشون كرده. از اون طرف هم سرپرست تيم مقابل (تيم رشوه دهنده) رو هم به همين شكل با محروميت و جريمه نقدي تنبيه كرده اما در انتهاي حكم فرمودهاند كه : «...کميته انضباطي توافق دو تيم گيتي پسند و پرسپوليس مبني بر تباني را احراز نکرده و در اين راه، رد و بدل شدن وجوه نقد نيز کشف و اثبات نشده است، لذا رفتار غيرجوانمردانه حادث شده در مسابقه را به ارکان مديريتي دو باشگاه مرتبط ندانسته و آنها را مستحق تنبيه نمي داند و نتيجه مسابقه به قوت خود باقي است...» اين به معناي اينه كه تيمي كه با تباني قهرمان شده قهرمان باقي ميمونه! خيلي برام جالبه چجوري به اين نتيجه رسيدن و چجوري روشون شده اعلامش كنن؟ يعني چجوري جرم اثبات شده و همه جريمه و محروم شدن اما تباني دو تيم اثبات نشده؟ بازيكنها از كي پول گرفتن؟ خودجوش تصميم گرفتن گل بارون شن؟ اگه پول نگرفتن يا باهاشون هماهنگ نشده كه ببازن پس چرا محروم و جريمه شدن؟ غير از سرپرست تيم رشوه دهنده چه كسي بايد متهم مي شده تا تباني دو تيم اثبات بشه؟ يعني بايد عكس مدير عامل تيم گيتي پسند در حالي كه داشته يه دسته اسكناس به مربي و بازيكناي پرسپوليس ميداده و به دوربين لبخند ميزده موجود باشه تا تباني اثبات بشه؟ واقعن مايه تاسفه. اميد به اينكه مردم تو اين كشور احمق فرض نشن روز به روز داره كم رنگتر ميشه و من جدي جدي به راهكارهايي براي اميدوار باقي موندن نيازمندم... 1: در آخرين هفته از مسابقات فوتسال
كشور، تيم گيتي پسند با تيم شهيد منصوري قرچك هم امتياز بودن و در صورتي كه
تيم شهيد منصوري ميبرد به دليل اينكه تفاضل گل بيشتري از گيتي پسند داشت
قهرمان ميشد. بازيها برگزار شدن و منصوري هم برد اما گيتي پسند 11 تا گل
به پرسپوليس زد و به علت يك گل زده بيشتر قهرمان شد!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
باور كن كه كار به آمد است. از لحظه اي كه اميد پنج درصدي پيدا شدن فلش مموريت به واقعيت تبديل شد مطمئن بودم كه بقيه كارها نيز خوب پيش خواهد رفت. نمي دانم متوجه بقيه شدي يا نه. فهرستشان براي من بيش از يكي دو قلم است. به موقع رسيدن به فرودگاه با وجود ترافيك بي دليل نيمه شب اتوبان همت، خلوت بودن صف ورود به سالن پذيرش بار، گيجي يا بي حوصلگي مسئول چك كردن پاسپورت و سر خوردن من از كنارش بدون هيچ گونه گير دادني، بخشش 3 كيلو اضافه باري كه داشتي با كمك مسئول سبيل قشنگ شركت KLM ، خلوتي دوباره ميز تحويل بار و حتا گيت خروج، خالي بودن دو تا صندلي كناريت تو هواپيما، مسافرت بي دردسر من و سوار شدن به بهترين اتوبوس بين شهري فعلي (رويال سفر تك صندلي) با تنها يك دقيقه معطلي و آمدن يك سره تا مقصد، همه و همه نشانه هايي است براي اتفاقات خوب آينده... امشب كه منتظر آژانس بودم تا بيام خونه، يه لحظه اومد تو ذهنم كه با هر قدم من تو كيلومترها دور ميشي از خونه و شايد باورش برات سخت باشه كه براي اولين بار خوشحال بودم از اينكه قراره اين رفتنت چيزي باشه متفاوت از هميشه. با نوشتن اينها به خودم اين اطمينان رو ميدم كه قراره بقيش رو تو روزهاي آتي تو برام بگي. چيزي كه ميدونم اتفاق ميفته... پ.ن: كار به آمد است يا به لحن عاميانه «كار به اومده» ضرب المثلي هست كه نميدونم براي اولين بار از كي شنيدمش. هر چي كه هست وقتي به كار برده ميشه كه كارها همه شروع ميكنه به درست شدن و در و تخته با هم جور ميشه. پ.ن2: خواستين ضرب المثل رو بخونين بين كلمه "به" و "آمد" يه مكثي بكنين. ثواب داره. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر کوتاه است. در آستانه انفجار نور، یکی از متولیان این همه شور و شوق خاک گرفته، فرموده اند که ملت رفاه طلب به جایی نمی رسد. حق با ایشان است. پدرانمان در 33 سال قبل رفاه را فریاد زدند و طبق گفته ایشان به جایی نرسیدند. مهم نرسیدن است و فرقی نمی کند ایشان از مقایسه وضع این روزها با دیروز به این نتیجه رسیده باشند و یا با گفتن آن قصد توجیه حال این روزها را داشته باشند. باید قبول کرد که شور و شوق پدرانمان از لهیب آتش به جرقه هایی کم رمق تبدیل شده که هنوز در ذهن برخی از خوش باوران سرزمینمان سوسو می زند. به گمانم حکایت این روزهایمان حکایت آن بخت برگشته ایست که از شرمندگی زمین خوردنش تا خانه را سینه خیز رفت. سینه خیز می رویم و مثل همه تاریخ، گروهی برایمان هورا می کشند و گروهی سر تکان می دهند. فارغ از زخم سینه ناشی از این خیزهای مدام، آنچه ماجرا را سوزناک می کند این است که نه هورا کشندگان از ته دل غریو شادی سر می دهند و نه انگشت گزندگان به ملامت، چاره ای در خود سراغ دارند برای تکاندن خاک لباس روندگان و مجاب کردن آنان به برخاستن. سریع نبوده ایم و از ترکش های انفجار انقلابمان عقب مانده ایم. شاید تقصیر آن شیر پاک خورده ای است که برای اولین بار سرعت نور را محاسبه کرد و ما را متوجه این حقیقت تلخ نمود که نور در هنگام انتشارش نیز بسیار سریع حرکت می کند چه برسد به وقتی که انفجاری در کار باشد. باور کنید اگر می دانستیم که این بی پدر قرار است این قدر سریع از ما دور بشود راهی پیدا می کردیم تا مانعش شویم. باور کنید می کردیم. اما صد حیف که نمی دانستیم. پ.ن: چون سوالی برای دوستی پیش آمد می نویسمش: تیتر و متن پست به یکی از جملات مشهور انقلاب اشاره دارد: «انقلاب ما انفجار نور بود»
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
حديث داريم كه سهيم كردن مومن در شادي، به اندازه دو هزار حج واجب ثواب داره. مام كه حج نرفتيم گفتم ادخال سروري در قلوب مسلمين داشته باشم بلكم ثوابي برده باشم. امروز موفق شدم 30 روز مرخصي تشويقي بگيرم. اين يعني اينكه بدون اينكه از مرخصي هام كم بشه يك ماه آينده رو خونه هستم و پادگان بي پادگان. پ.ن: اونايي كه با خوندن اين خبر شاد نشدن مشكل از خودشونه دست به گيرنده هاشون نزنن! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهي پيش ميايد كه سنگ ميشوي. گاهي پيش ميايد كه گرد ميشوي و فرو ميروي. گفتن ندارد كه هر چه سنگتر باشي و گرد تر، فرو رفتنت آسانتر است. بچه كه بوديم بدون اينكه فكر كنيم به بالا و پايين شدنهاي مكرر سنگهاي ساحلي، گردترين آنها را ميخواستيم و اكنون نيز باز بدون اينكه حس كنيم گرد ميشويم... صداي موجها با خود نويد طوفان ميآورند. هوا طوفاني كه باشد گرفتن درزهاي در و پنجره افاقه نمي كند و صداي سمج طوفان تا عمق جانت رسوخ ميكند. اين روزها هوا طوفاني است و هر چه كه نخواهي باز هم ميبيني و ميشنوي ضربههاي طوفان را... لحن نگران دوستي كه از تجربه تلخ سفر هوايي در شرف سقوطش ميگويد، نا گفته هاي بازماندگان سفر مرگ بندر عباس از بي تدبيري محض منجر به مرگ 17 گردشگر داخلي! و شنيدن اينكه اولين نجات يافته سفر مرگ ناخداي كشتي بوده است، دلواپسي زندانيهاي مهريه در دنبال كردن ردپاي اسب سركش نرخ سكه، ضرب و تقسيم ناتمام مرداني كه مهريه برايشان تقسيط شده بر فرض به ماهي نيم سكه براي محاسبه باقيمانده درآمد ماهيانهشان، طنز تلخ نهفته در دليل گراني دسته بيل به علت گراني دلار، سخنان بي ربط ساربان اين كاروان درباره اهميت تعزيه در تاريخ ايران، بهت پدري از دو برابر شدن قيمت ماشين لباسشويي و صفر كم آوردن براي خريد جهيزيه دخترش، تلخند كارمندي از دولت كه ازو جديت در كار ميخواهي و او فيش حقوقي 260 هزار تومانيش را نشان ميدهد، همه و همه ضربه ميزنند... موجها ميايند و ميگذرند. ضربه ميزنند و اندك گوشههايي كه ميتوان به آنها چنگ انداخت براي ماندن را با خود ميبرند. تحمل ضربهها وقتي كه اندك باشند و خورشيدي در آسمان باشد و موجها تفنني باشند، آسانتر است. اما اگر هر موج پتكي باشد و دريا طوفاني، تاب آوردن دل شير ميخواهد و همه ميدانيم نسل شير ايراني سالهاست منقرض شده و چه فرقي ميكند شكار بي رويه دليل آن باشد يا تخريب زيستگاه يا كمبود طعمه و يا نبود متولي دلسوز. منقرض شده ايم و اينجا حتا آنقدر سرد نيست كه بتوان دلخوش بود به اينكه روزي از روزها پيكر يخ زده يكي از ماها اميدي باشد براي احياي نسلمان... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظرم برا تشخيص اينكه چيزي به بيراهه رفته يا نه تلاش زيادي لازم نيست. فقط كافيه به ميزان پذيرشش بين آدما نگاه كني و يا سهولت دسترسي به اون رو بررسي كني. به عنوان مثال با وجود اين همه بگير و ببند تو سالهاي گذشته و مجازاتهاي تعيين شده، اين روزا كمتر كسي باور مي كنه پيدا كردن انواع و اقسام مواد مخدر كار سختي باشه. پس ميشه نتيجه گرفت سياستهاي متوليان امر! براي مبارزه با دلايل گرايش افراد به اعتياد موفق نبوده و تقاضا براي موارد اون قدر بالا هست كه با وجود همه مشكلات دسترسي بهش سخت نباشه. امروزه پرده اي كه بالاي يه فروشگاه تو شهر زده بودن توجه منو به خودش جلب كرد. تو پردهاي به نسبت بزرگ، نوشته شده بود كه بزودي ثبت نام و پيش فروش چادر مشكي آغاز ميشه. صرفنظر از طنز اقتصادي ماجرا كه باعث شده جريان پيش فروش تو اين مملكت به چادر مشكي هم كشيده بشه، اونچه برام جالب بود به بيراهه رفتن سياستهاي اتخاذ شده براي رواج حجاب برتر تو سالهاي گذشته بود. من به شخصه موافق و مدافع استفاده از حجاب برتر نيستم و مطمئن هستم كه اگر زن بودم به هيچ عنوان چادر سر نميكردم اما اونچه الان مد نظرمه به بيراهه رفتن تلاشهاي حضراته. تو كشوري كه قراره چادر مشكي حجاب برتر نيمي از جمعيتش باشه قيمت چادر اون قدر سر به فلك ميزنه كه بايد براش پيش فروش گذاشت و قسطي خريدش. تازه اونم از نوع چينيش! شايد بشه به ماجرا از اين جنبه هم نگاه كرد كه پيش فروش به دليل تقاضاي بالاي افراد برا چادره و برا نظم دادن به اون و جلوگيري از همهمه اقدام به پيش فروش كردن كه با يه نگاه به اطرافتون متوجه ميشين كه اين طرز تلقي بيشتر به جكي مليح! شبيهه و پيش فروش ذكر شده قطعن دليلي جز مناسب بودن قيمت چادرها نداشته! از اين ميترسم كه روزي براي فال حافظ هم پيش فروش بذاريم و مردم صف بكشن برا خريدن يه ديوان حافظ جيبي دو سه ميليوني... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
باور بفرمايين من همچين استقبالي رو پيش بيني نمي كردم از جانب دوستان، نخ سوزن دوستاني كه براي اولين بار رد پايي از خودشون اينجا به جا ميذاشتن. كامنتاي خصوصي دوستان مشتاق كار من رو به شدت شرمنده كرد. قضيه پست قبل هم يه جورايي جدي بود هم يه جورايي شوخي. اول ميخواستم طبق روال پست هاي قبلي در اين زمينه، تيتر پست رو بذارم "نيوز داغ بر وزن پياز داغ" اما اين شيطان رجيم نذاشت و گفت بذار ببينيم واكنش خواننده ها چيه. از اونجايي كه من اكثر كامنت گذاراي اينجا رو ميشناسم و از بر و بچ قديمي هستن مطمئن بودم كه از شوخيم ناراحت نميشن. قضيه همش از خوندن يه خبر شروع شد. تو خبر اومده بود تو يكي از شهرهاي ايران يه بنده خدايي آدما رو استخدام مي كرده در ازاي روزي سي هزار تومن كه از صبح تا ظهر برن تو صف بانك براي خريد سكه! خوب قضيه هم دو سر برد بوده. سي تومن گير اوني ميومده كه صف رو تحمل مي كرده، حداقل سي تومن هم گير كسي ميومده كه سرمايه رو ميذاشته. (اون روزي كه من خبر رو خوندم سكه قيمت بانكيش با قيمت بازار آزادش حداقل 80 تومن اخلاف قيمت داشت). برا كسي كه مي رفته تو صف تنها سرمايه لازم يه كارت ملي بوده و چند ساعت از وقتش. پس باور بفرمايين شرايط كاري كه من نوشته بودم چندان بي ربط نبود. تنها ايرادي كه ميشه گرفت اينه كه من صاب كارو نميشناسم! اما خلاقيت ميشه به خرج داد و خودتون بشين صاب كار خودتون. از قديم گفتن كار نشد نداره ... پ.ن: كسايي كه هنوز نارحتن از دست من طبق سنت حسنه صدر اسلام ميتونن بيان تلافي كنن. ما گردنمون از مو باريك تره به امام... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
تو پست قبل به اين اشاره كرده بودم كه واسه اين وبلاگ آرمانهاي زيادي داشتم. از خدا كه پنهون نيس از شما چرا پنهون باشه اين روزا اين آرمانا زيادي دارن بهم دهن كجي مي كنن و وجود خودشونو ميكنن تو چش و چال آدم. درسته من حال و حوصله كافي واسه آرمان بازي ندارم اما اونام بايد صبور باشن و به اين زودي جا نزنن. اصلن اين صبور نبودن دليل اصلي همه مشكلات اين مردمه! از غرولندهاي مردم تو تاكسي و صف نون درباره مشكلات مملكت و اهداي نور به قبر درگذشتگان! گرفته تا ابراز علاقمندي به اعضاي خانواده مربيها از طرف تماشاچيها تو استاديوم بعد از باخت، همه و همه به دليل كم صبر بودن اين جماعته. حالا گيرم يه مقداري وضع مملكت نا فرمه و آرمانها به جايي نرسيده شما بايد شلوغش كنين؟ چرا صبر نمي كنين تا اين طفل! انقلاب مسير خودشو پيدا كنه؟ حالا گيرم تيمتون 9-0 به تيم "صيفي كاران چالش" باخته. نبايد صبر كنين تا مربي تركيب تيمو بشناسه؟ بايد شروع كنين رو سكو شعار دادن؟ اصلن بحث چي بود به اينجا رسيديم؟ آهان بحث آرمانهاي من براي اين وبلاگ بود. خوب منم مثل هر انسان فرهيخته ديگهاي! قوياً اعتقاد دارم يكي از اهدافم تو وبلاگ نويسي ايجاد ارتباط با آدماي مختلف بوده. يه وختايي پيش مياد كه اين ارتباطا و آشنا شدنا ميتونه دو زار به درد بخوره. اين بار يكي از اون دفعاته. يكي از خوانندههاي اينجا از من خواسته يه پست بنويسم و تو اون از كسايي كه خواهان يه شغل پاره وقت هستن بخام تمايلشون رو اعلام كنن. من شرايط كار رو مختصرن توضيح ميدم دوستاني كه مايلن اعلام آمادگي كنن: ساعت كاري: نصف روز نوع كار: سبك بدون فعاليت فيزيكي تعداد روز هاي كاري در هفته: به دلخواه فرد از يك تا پنج روز در هفته شهرهاي مورد نياز: تهران و ساير شهرستانهاي بالاي 50 هزار نفر جمعيت مدرك تحصيلي: مدرك خاصي مورد نياز نيست (ترجيحن ديپلم) جنسيت متقاضيان: خانمها و آقايان ميزان دستمزد: 30 هزار تومان در ازاي هر نيم روز (قابل افزايش در صورت شرايط خاص) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا خوبه و اتاق كارم تو خونه گرمه به ميزان كافي و من چند روزيه كه نرفتم پادگان و چند روز آينده رو هم قراره نرم1 و ديشب موفق شدم دو تا كاري كه طلسم شده بودن و به سر انجام برسونم و رفتم حمام و ريش زدم2
و ماكتي كه قرار بسازم تقريبن همه چيش روبراهه و پرينترم كه رفته بود تو
بازي دوباره كار مي كنه و جوراب تميز دارم و فيل.تر شكني كه دارمم خوب كار
مي كنه و كلي پول تو پوكر بردم3 و عينك جديدمم كار ميكنه4
و اخبار مملكت پره از سوژه واسه نوشتن و حس كار كردنم دارم و به اندازه
كافي سر خوشم و برا ناهار قراره آشپزي كنم و شايدم كمي كيك بپزم حتا....
با همه اينا نمي دونم چم شده كه حس نوشتن نيست. انگار سالهاست اينجا ننوشتم و قرارم نيست بنويسم. حتا باور كنين تو اين قحطي سوژه، چند تايي سوژه دبش هم سراغ دارم دربارشون بنويسم. اما حس نوشتن نمياد. شايد بر ميگرده به آرمانهايي كه داشتم برا اين وبلاگ. آرمانايي كه ظاهرن زيادي شبيه آرماناي امام راحل بودن! شايد تو همين روزاي آينده بنويسم از همه چيزايي كه اين روزا ميشده از شون نوشت. از سوالي كه هميشه از اندي داشتم و هيچ وقت جوابي نگرفتم براش! از ماكتي كه دارم ميسازمش. از داستان اون كلنگه يا عجين شدن ما با ژاپنيا تو چيزي غير تخمه ژاپني يا روشنگري برا راننده هاي عزيز...
1- بايد سرباز باشين تا بفهمين يه هفته پادگان نرفتن بدون اينكه مرخصي بگيري چه حالي ميده! 2- ريش زدنم باز بر ميگرده به اينكه بايد سرباز باشيد! تو سربازي نميشه ريش مدل دار بذاري و منم چون گانز ميذارم (همون پرفسوري يا ريش بزي خودمون!) فقط وقتي ميگم ريش زدم كه تونسته باشم تنوعي داده باشم تو قيافم! 3- چي فك كردين پيش خودتون؟ بابام جان درسته كه من 240 هزار دلار بردم تو پوكر. اما نه تو پوكر واقعي بلكم مجازي و اونم تو فيس بو.ق. حالا گيريم من آدمي بودم كه سر پول پوكر بازي مي كردم. يكي تون نبايد بگه تو پولت كجا بود كه بري قمار؟؟ 4- عينكم از اون مدل جاسوسيا نيس كه از كار كردنش ذوق كنم! عينك جديدم يه فريم خاصي داشت كه اپتومتريسته ميگفت اگه اينو بزني سر يه هفته چشات ميفته كف دستت! زدم نيفتاد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه من و تو به ظاهر از روز 30 مهر سيزده سال پيش شروع شده اما به سبك و سياق فيلماي هاليوودي اگه بخايم شروع واقعي ماجرا رو بدونيم بايد فلش بك بزنيم به چند ماه قبل از اون روز. براي من شروع تو بر ميگرده به ديدن عمق چشمات، به خنده هاي بي خيالت تو شباي دم كرده تابستون تو تك خيابون شهرمون، به رقص چادري كه هميشه خدا دنبالت بود به جاي اينكه سرت باشه، به خوش شانسيم در ديدن تصادفي تو هر وقت كه دلم ميخاس ببينمت، به حسي كه ميگرفتم از ديدنت و هيچ وقت نتونستم از خودم جداش كنم، به نگاهاي جستجوگرت و خيره شدنايي كه بعدن فهميدم هيچ وقت منو ضبط نكرده بودن، به تلاش من براي كشف خونتون و ذوق مرگ شدنم بعد از فهميدن همسايه بودنتون، به احساس غرورم براي پيدا كردن شماره تلفن خونتون، به ذخيره كردن سكههاي 2 ريالي و 5 ريالي براي زنگ زدنهاي تك و توك، به شناسايي تك باجههاي خلوت زرد رنگ شهر... براي من شروع تو شايد اولين باري باشه كه چشماتو ديدم، يا اولين باري باشه كه خنديدي ،يا اولين باري كه سرت رو چرخوندي از سمت من به سمت سارا و يا شايدم اولين باري باشه كه از كنارت رد شدم و نديدمت. هر كدوم از اينا كه باشه تو براي من سالهاست شروع شدي و هيچ پاياني برات متصور نيست. چند روز پيش تو ماشين دوستي تصادفاً كنار يه دبيرستان دخترانه ايستاده بوديم و اون بنده خدا داشت از من درباره اينكه شركتش رو تعطيل كنه يا نه مشورت ميگرفت و من تمام حواسم به برق چشماي دخترايي بود كه از در مدرسه ميومدن بيرون. بدون اغراق تو نگاه همشون بودي و من دلتنگ برق چشمات بودم. دل تنگ قراراي روز پنج شنبمون، دل تنگ قاقا ليلي هامون، دل تنگ سر زدناي هول هولكي به صندوق پستي مشتركمون. خيابون همون خيابون بود و مسير همون مسير. من همون جا ايستاده بودم و تو هم در عين ناباواري كنارم بودي. همين سه شنبه گذشته بود كه فهميدم براي هميشه خواهي بود حتا اگر 5 هزار كيلومتر ازم دور باشي... 13 سالگيمون مبارك |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
يه وقتايي پيش مياد كه خوندن و شنيدن يه خبر تمام محاسبات زندگي رو بهم مي ريزه. هر چه اون چيزي كه دربارش شنيدي بيشتر تو زندگيت رسوخ كرده باشه بهت و ويراني كه به بار مياره هم سهمگين تره. طبيعي ترين واكنش در اين جور مواقع چندان متمدنانه نيست! عاميانش رو ميشه تلقي كرد به جفتك زدن. ذهن اين جور وقتا تمام قد شروع مي كنه به بلوكه كردن واقعيت. ذهن به سرعت يه cpu سه هسته اي سه مگ كش! شروع ميكنه به رديف كردن توجيه و استدلال. تمام تلاش آدم معطوف ميشه به توجيه اينكه خبر واقعيت نداره و اونچه تو درباره موضوع ميدوني اعتبار و اصالت بيشتري داره. يه بازي شروع ميشه كه برنده نهاييش مشخص نيست. اگه توجيه گر خوبي باشي و تجربه شم داشته باشي مي توني بعد از يه مدت سر و كله زدن، واقعيت مزبور رو مچاله كرده، به زباله داني تاريخ افكنده و به حيات خويش ادامه بدي! اما اگه ذره اي ترديد به خوت راه بدي، واقعيت مثل خوره ميفته به ذهنت و مثل جذام ذره ذره پيشروي مي كنه و تك تك سنگرا رو فتح ميكنه. اينجاست كه تنها ميشه گوشه اي نشست و هجوم بي امان واقعيت رو تماشا كرد. مثل فرمانده اي كه آخرين لحظه شهرش رو ترك كرده و الان داره از بالاي بلندي مشرف به شهر، سوختن شهرش رو تماشا ميكنه. باور كنين كه اين جور وقتا برگشتن و تلاش براي برگردوندن واضاع به حالت قبل مثه يه خود كشي ميمونه... پ.ن: احتمالن خوانندگان فخيمه دارن دنبال ما به ازاي! اين پست در زندگي بنده ميگردن. اعتراف مي كنم كه اونچه باعث نوشتن اين پست شد اونقدام مساله بزرگي محسوب نميشد اما باعث ايجاد اين حس شد! يه جايي خوندم كه ماركوپلو يه شياد حسابي بوده و تو عمرش پاشو از ونيز بيرون نذاشته و فوق فوقش يه ده كيلومتري از شهرش دور شده. يه سري از مورخين اعتقاد دارن كه سفرنامه و داستانهاي ماركوپلو برگرفته از داستانها و نقل قولهايي بوده كه از تاجراي ايراني شنيده. دليل اين حرفشونم اين بود كه برخي اتفاقات بيان شده توسط ماركوپلو سند تاريخي نداره يا اينكه تو اون زماني كه اون زندگي ميكرده اتفاق نيفتاده. يا اينكه چيزايي رو بهش اشاره نكرده كه غير ممكنه كسي بره اون كشور و از اون ننويسه (مواردي مثل ديوار چين!). خوب شما اسم وبلاگتون باشه ماركوپلو دم كشيده با چنين خبري روبرو بشيد چه حسي بهتون دست ميده؟ نه جون من؟ احساس نبرد بي امان بين واقعيت و آنچه واقعيت ميدونيد در وجودتون شعله نمي كشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزا كمتر كسي رو ميشه پيدا كرد كه درباره اين دو تا موضوع اطلاعي نداشته باشه: يكي حجم خدماتي كه استيو جابز به بشريت كرد! و يكي هم اختلاس 3 هزار ميلياردي يوگي و دوستان! از اولي كه بگذريم دومي رو ميشه به عنوان يه كيس تحقيقاتي از جنبه هاي مختلف بهش نگاه كرد. عكس اين پست مربوطه به يه تبليغ از بانك تات درباره خدمات جديدش با كمك دو بانك ديگه. اينكه سه تا بانك با هم قرارداد بستن تا به مشتري هاي همديگه سرويس بدن چيز تازهاي نيست. تركيب بانكا برام جالب بود. وقتي امروز اين تبليغ رو تو خيابون ديدم به خودم گفتم عمق صميميت بين مديران بانك صادرات و ملي و تات بيش از اون چيزي بوده كه تا به حال فكر ميكردم. اين دوستان اونقده با هم ندار بودن كه يه عصر كه دور هم داشتن كشك و بامجون ميزدن يكيشون بعد پك عميقي كه به قليونش زده در حال ريختن چايي نبات برا اون يكي بهش گفته ما كه داريم از يه جا ارتزاق مي كنيم، ما و شما نداريم. بياين يه گروه با هم تشكيل بديم، مشتريامون سيلون ويلون نشن از اين شعبه به اون شعبه. خداييش صميميت بيش از حد اگه يه جاهايي ممكنه موجب مفسده بشه اين خوبي رو داره كه كار مردم راه ميفته! پ.ن: برا تكميل اطلاعات دوستاني كه جزء اون كمتر كسان خط اول پست هستن: بانك ملي و صادرات از متهمين اصلي پرونده اختلاس 3000 ميلياردي هستن. مالك بانك تات هم به عنوان يكي از بزرگترين بدهكارهاي سيستم بانكي كشور هم يه جورايي پاش اين وسط گيره هم جزء دار و دسته يوگي به حساب مياد. انتظار ندارين كه بگم منظورم از يوگي كيه؟ انتظار دارين؟ بي خيال. ميدونم شوخي ميكنيد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چي از اين پست شروع شد. بعد از ديدن فينال مسابقات واليال آسيايي بين ايران و چين، وقتي تلويزيون ايران داشت صحنه شادي بازيكنان رو به دليل حضور چند تا زن با مانتو و مقنعه تو زمين سانسور ميكرد به ذهنم رسيد كه اين پست رو بذارم براي انتقاد از اين وضعيت با زبون طنز. تيتر انتخابي (نيوز داغ بر وزن پياز داغ) به نظرم طنز بودن ماجرا رو نشون ميداد. بعدن كه كامنتا رو خوندم قضيه برام جالب شد. اكثر بچه ها باور كرده بودن خبر بركناري مدير شبكه سه صدا و سيما رو. اين موضوع باعث شكل گيري يه فرضيه انقلابي تو ذهنم شد. پست قبلي اين فرضيه رو ثابت كرد. به نظرم شرايط تو جامعه به شكلي شده كه ميزان باور پذيري شايعات توسط عامه مردم به شدت بالا رفته و اين به نظرم يه زنگ خطر مي تونه باشه براي آنهايي كه ايمان آوردهاند! گذشته از شوخي اين قضيه به نظرم خيلي جاي بحث داره. خبر درج شده تو پست قبل جاهاييش به نظر شخص من به شدت غير قابل باور ميومد. من عمدن چند جا جمله هايي از خودم رو از زبون فرماندار همدان بيان كرده بودم كه مسلمه دروغ بودن. اما باز هم از چند نفر از خواننده هام پرسيدم و همه باور كرده بودن كه همه اين حرفا رو فرماندار زده! كامنتا هم اينو تاييد ميكرد. بياين از چند زاوايه به موضوع نگاه كنيم. از يه نظر اين نشون ميده حضرات مسئول تو اين سالها اون قدر جملات مشعشع و تابان گفتن كه الان ميشه هر حرفي رو بهشون نسبت داد و كسي هم شك نميكنه. بزرگترين تهديدي كه اين موضوع برا جامعه داره رواج نقل قولهاي جعليه. خودتون خوب ميدونين كه اين موضوع چقدر ميتونه خطرناك باشه و اهرم بشه براي سوء استفاده. فضا تو اوايل اسلام هم حتمن همين جوري بوده كه الان هزاران حديث داريم كه مرغ پخته از شنيدن بعضياشون خندش ميگيره! از يه منظر ديگه اعتماد بيش از حد به هر شنيده و نوشتهاي خيلي خطرناكه و متاسفانه تو جامعه ما الان اين موضوع اپيدمي شده و كافي يه نفر يه شايعه بندازه وسط با پياز داغ و نعناع داغ به ميزان لازم. بيش از اين نيازي به تلاش برا همه گير شدنش نيست. باور كنين تو جامعه اي كه به اين راحتي همه به هر شنيدهاي اعتماد مي كنن يه جاي كار ميلنگه. اگه اين موضوع رو بذاريم كنار فضاي بسته ارتباطي و رسانهاي كشور نتيجه فاجعه بار ميشه. من به سهم خودم تلاش ميكنم با اين روند مبارزه كنم. از اين به بعد بعضي وقتا اينجا پست هايي منتشر ميشه كه خواننده بايد با شك و ترديد بهش نگاه كنه برا باور كردنش. به راحتي ميشه با يه سرچ ساده اصل ماجرا رو فهميد اما به نظرم به مرور آدما با اين كار عادت ميكنن به تامل كردن. فكر كردن به اون چيزي كه ميخونن يا ميشنون و هر چيزي رو با ديده ترديد بهش نگاه كردن. به خصوص موارد محير العقولي كه گاهي بيان ميشه. از دوستان خواهش ميشه بدون اينكه سرچي كنن درباره اصل خبر، بيان و بگن به نظرشون كدوم مطلباي گفته شده تو اين پست، تقلبي و ساخته پرداخته ذهن ماركوپلو دم كشيدست! فك مي كنم نتيجه جالب باشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||
|
|
|
|
|
فرماندار همدان در راستاي دور چهارم سفر رئيس جمـ.ـهور به اين استان اين چنين فرمودهاند: آمدن رئيس جمـ.ـهور به اين استان منشا خيري است براي اين استان و هم رديف شبهاي قدر ميباشد. همان گونه كه سرنوشت افراد در شبهاي قدر تعيين ميشود، سرنوشت مردم استان در سفر ايشان تعيين ميشود. ايشان افزودهاند كه استقبال از احمدي نجاد وظيفه اي شرعي، ملي، مذهبي و فرهنگي است و بايد تمامي افراد براي خشنودي خداوند و قبولي عبادات خويش در آن شركت داشته باشند. در همين راستا ايشان به مسئولين آموزش و پرورش همدان دستور فرمودهاند تا گروه سرودي دو هزار نفري از دانش آموزان براي مراسم استقبال آماده شود. از منظر ايشان حضور مردم در استقبال از رئيس جمـ.ـهور در ادامه حركتهاي بيداري خواهانه مردم منطقه بوده و و با توجه به استقبال جهانيان از سخنراني اخير رئيس جمـ.ـهور حضور در مراسم استقبال به معناي ضرب شصتي به استكبار جهاني است. ايشان تاكيد داشتهاند كه استفاده از بودجه دستگاه هاي دولتي براي تبليغات مراسم استقبال از رئيس جمـ.ـهور ممنوع است. اما با اين وجود اشاره كردهاند كه استانداري در روزهاي آينده آمادگي دريافت بنرهاي تبليغاتي چاپ شده در ادارات و دستگاههاي دولتي رو براي نصب در محل سخنراني را دارد و ادارات تلاش حود را براي پوشش كامل محل سخنراني انجام دهند. پ.ن: در پست بعدي هدفمان را از نوشتن دو پست اخير براي دوستان تشريح خواهيم نمود! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت توسط ماركوپلو دم كشيده
|
|
||